پنجشنبه ۱۷ دسامبر ۲۰۰۹

او مادر میشود و همه جا میپرسند نام پدر ...

زن عشق میکارد و کینه درو میکند
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر
میتواند تنها یک همس داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی
برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی
در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ...
او کتک میخورد و تو محاکمه نمیشوی
او میزاید و تو برای فرزندش نام انتخاب میکنی
او بیخوابی میکشد و تو خواب حوریان بهشتی میبینی
او مادر میشود و همه جا میپرسند نام پدر ...
من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم
چون آنها از روی عشق میرقصند
ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز میخوانند!
دکتر علی شریعتی

راستش اون نوشته رنگی از همه بیشتر صاف دست گذاشت رو دلم!

بیربط نوشت:
دروغ بگو بازم، من باورم میشه! 

پنجشنبه ۳ دسامبر ۲۰۰۹

اون روز بزرگ!

پنجشنبه:
فردا روز بزرگیه! یه روز سرنوشت سازه. گرچه کسی که فردا سرنوشتمونو مینویسه من نیستم ولی دست منم دخالت داره توش. تاثیر خیلی بزرگی هم داره! هم میترسم هم نمیترسم. حس عجیبیه. فکر کنم دیروز اون موقعی که خودم شرایط مشابهو داشتم اینقدر دل نگرون نبودم که امروز! خب فردا باید روز خوبی باشه. به تبع اون حدود یک ماه و نیم باید یه روز عالی باشه! یه روز فراعالی!! این یه قدم برای خوب بودن سالهای آیندست! فردا روز بزرگیه! نمیدونم چندتاتون که اینو میخونین دقیقا منظورمو میفهمین ولی بفهمین یا نفهمین، بدونین فردا واسه من روز بزرگیه! فردا واسش روز بزرگیه!! خیلی بزرگ!! خیلی خیلی خیلی خیلی بزرگ! ولی به اون نباید بگم. نباید اینقدر بزرگ نشونش بدم براش نکنه یه وقت بترسه! نکنه یه وقت دلنگرونی من قلب اونم تند تند به تاپ تاپ بندازه!! نکنه اذیت شه! نکنه حواسش پرت شه! نکنه روحیش خراب شه! نکنه خراب شه! من باید آروم آروم جلوه کنم. نمیدونم چندبار تا حالا پیش اومده واسم که ترسمو قایم کنم واسه اینکه قوت قلب بدم به یکی دیگه. ولی هرچند سخت، به مذاقم خوش میاد. فکر میکنم کار بزرگی دارم میکنم. دارم مثل آدمای بزرگ یه کار بزرگ میکنم. عجیب سخت، زیاد سخته ولی حس خوبیه!!
فردا روز بزرگیه!
یکشنبه:
جمعه واقعا هم روز سرنوشت سازی بود برام! واقعا هم من نبودم کسی که سرنوشت سازش کرد ولی اونجوری که فکر میکردم نبود. ینی درحالی که من فکر میکردم یه اتفاق اون روز قراره سرنوشتمونو رقم بزنه، اتفاق دیگری این کارو کرد! یک ماه و نیم دیگه هم همچنان روز بزرگیه! ولی اونم طور دیگری! شما شاید اون روز شیرینی بخورید ولی من شاید به عزا بشینم! نمیدونم! ولی یک ماه و نیم دیگه دوست دارم هرچه زوردتر بیاد گرچه الان یک ساع و نیم هم مثل یک عمر میگذره!
چرا زمان اینقدر سنگین شده؟!!

چهارشنبه ۲۵ نوامبر ۲۰۰۹

چه حیف!

راستش نمیدونم درس چقدر مهمه!
نمیدونم چقدر زندگیم، آیندم مطلقا وابسته به درس و نمره و معدل و دانشگاه و ارشد و . . . و . . . داره.
نمیدونم چقدر میتونم به راههای غیر از درس خوندن اطمینان کنم.
اصلا نمیدونم چندتا تئوری سازندگی آینده غیر از درس خوندن تو این مملکت و یا حتی خارج از اینجا وجود داره که من از پسش برمیام و در عین حال ارضا هم میشم. ارضا شدن البته دوتا شاخه داره: 1. پولی، جیبی، خرجی. 2. روحی، روانی، دلخوشی!
شهرزاد اصرار داره معدل بالا بزنم، ریزنمره خوب، تافل عالی و جیرینگی واسه ارشد برم اونور چون اینور دیگه هیچی نمونده!
خب من نه معدل درست درمون دارم، نه ریزنمره آبرومندانه و خیلی بالاتر از ناپلئونی و نه مثل شهرزاد به قول خودش ماکس کلاس!!
نمیدونم این بلاتکلیفیم از تنبلیه یا از عدم اطلاع درست از دنیای اطراف یا از کوچیکی دایره دیدم یا از ترس!!
چقدر حیف که بعد از 21سال زندگی هنوز حتی ذره ای خودمو نمیشناسم!!!

سه‌شنبه ۱۰ نوامبر ۲۰۰۹

ورای یونی ورسیتی

سلام به همگی
میدونم! میدونم! ایندفعه خیلی زیای دیر اومدم همش تقصیر بعضیاست...! ؛)
بیخیال!
صدای مرا از ورای سایت دانشگاه میشنوید!! راستش روزای سه شنبه یک هفته در میان یک کلاس ساعت 10-12 صبح و یکی دیگر ساعت 5-7 شب دارم!!! :s
تازه اون کلاس شبو هیچ کدوم از دوستام ندارن. یعنی من باید 7 شب زمستونی از اینجا راه بیفتم به استقامت منزل، تاکسیا پر نمیشه (کسی نیست که آخه!) با باس برم تا ترمینال (20-25 دقیقه) اونجا سوار آخرین ماشین تهران بشم. شانس بیارم ماشینش خوب باشه 1.5 ساعت وگرنه نزدیک 2ساعت تا تهران! بعد هم با آخرین یا یی مونده به آخرین قطار مترو راه بیفتم سمت خونه. ساعت 11-11:30 پام خاک منزل رومیبوسه ان شا ا...!!
اینه داستن هر سه شنبه من. اشتباه نکنید. گفتم یک هفته درمیون ولی اون شامل کلاس شبم نمیشه. اون هفته های دیگه فقط فرقش اینه که 10-12،1-3،3-5 هم کلاس دارم. 5-7 هم که جای خود! ؛)
نمیدونم چرا وقتی از دانشگاه میام اشکال نداره 11شب برسم ولی وقتی میرم گردش اشکال داره!! D:
خلاصه من الان تو دانشگاهم، منتظر ساعت 5 که برم سر کلاس!! الان کار برای انجام دادن زیاده ولی من حوصله ندارم بنابراین اومدم اینجا روآپ کنم. D:

راستی یه سوال:
به نظر شما من چقدر کوته فکرم؟

جمعه ۲۵ سپتامبر ۲۰۰۹

جدول کلمات متقاطع

1.
خوش گذشت
!!
2.
باز داره شروع میشه ولی من دلم اصلا تنگش نشده
!!!
هرچند مشکلی با شروع شدنش ندارم
.
3.
برگشتن با سوغاتی
:P
4.
آشتی کردیم ولی مطمئنم دوباره دعوامون میشه، گرچه اصلا دوست ندارم قهر کنیم
.
5.
دوسش دارم
 !!

سرخوش باشید
واسه
azhardarivari
کتابه دیگه، معرفی شد، خوندم،بدم نیومد


واسه
دانیال
مردای خوب و بد همه به یه جا میرن
:P
من از روش بهتری استفاده کردم ایندفه
جای اعتراض کلامی، خودمو ثابت کردم
:)


واسه
پرنسس
تو تایستون چه کردی
؟!!
:P
میدونم بدت میاد
!!
:)

یکشنبه ۲۰ سپتامبر ۲۰۰۹

منو دست کم نگیر

دست کم گرفته شدن واقعا چقدر بده.
شاید طرف قصدش تحقیر نباشه واقعا، ولی به آدم حس بدی دست میده!!
تازگیا از کتاب "زنان خوب به آسمان میروند، زنان بد به همه جا" یاد گرفتم با خودم نگم: نه، قصدش این نبوده. اعتراضمو حتما بیان کنم.
نظر شما چیه؟ :)

دست کم گرفته نشید

جمعه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۹

برگشتم

هر چیزی را دلیلی است بر این گونه بودن.
خرده نان روی میز یادآور شگفت نان صبحانه نیست.
آنجاست چون نخواسته ای میز را پاک کنی!
هیچ استثنایی وجود ندارد.


سردر گم نباشید. :)