۱۳۸۹ اسفند ۲۸, شنبه

payane sale 1389

آمدی نوروز؟ خوش آمدی. سال گذشته دارد می رود، بگذار خداحافظی کنم، می آیم پیشت، هرچه باشد یک سال باهمیم.

داری می روی سال گذشته؟ به سلامت. بگذار روی همه را ببوسم.

پروردگارم، سپاسگزارم. برای همه انارها، همه زیتونها، همه انگورها، حتی برای همه سیبها از تو سپاسگزارم.برای همه سروها و لاله های آزادیم، همه نرگسها و مریمهای دوستیم، برای همه رزهای عشقم، همه شب بوهای گریه هایم، همه پرستوهای بلند پروازم، برای همه کوههای فریادم و همه چنارهای سکوتم از تو سپاسگزارم. پروردگارم برای دیدگانم، شانه هایم، گیسوانم از تو سپاسگزارم.
بابای مهربونم، مامان زیبایم، تک تک شش شاخه گل گلدان زندگیم، خانواده ام، یا بهتر بگویم همه چیزم، همه کسم، از شما سپاسگزارم. برای آنکه 365 صبح و ظهر و شب با من نفس کشیدید. با من خندیدید و رقصیدید و رفتید و آمدید و دیدید و گفتید و گفتید و گفتید، سپاس اما، همین که با من نفس کشیدید کافیست. برای نفس کشیدنم در کنارتان، چه زیبا و چه زشت، از شما سپاسگزارم.
شقایقهای هم دشتم، همه آنها که با من ریشه دواندید و ایستادید و خورشید را درود گفتید و شب را خوش آمد گفتید. دوستانم، شقایقهای هم دشتم، چه اینها که نزدیکمند و چه آنها که چند گامی دورترند و چه آنها که از پشت درختها گاه سلامی گویند، از بودنتان سپاسگزارم. شقایق؟ شاید هم آفتاب گردان! آفتاب گردانهایی که گاهی خم شدم و خورشید را گفتید صبر؛ رو به من آوردید و مرا با خورشید آشتی دادید. خنده دار است، گاه هم آنقدر با طمع خود را به سمت آفتاب کشیدم که چیزی نمانده بود ریشه هایم از خاک کنده شوند! چه خوب که بودید و ریشه هایم را یاری دادید. هم دشتانم، چه نزدیک و چه دور و چه دورتر، سپاسگزارم.
تک گل زندگیم؛ همان که از دیگران جدایی، همان که آن گوشه ای، آری با توام، گل گاه سرخ و گاه سپید و گاه هم زرد دشت زندگیم، از تو سپاسگزارم. برای بودنت، برای دیدگانت، برای لبخندت. از تو سپاسگزارم برای آموختنت. برای برگها و گلبرگها و ساقه و ریشه و حتی برای خارهایت. برای بودنم در کنارت با همه برگها و گلبرگها و ساقه و ریشه و خارهایم از تو سپاسگزارم.
سال گذشته، سپاسگذارم. برای همه خنده هامان، تپیدنهامان، همه آرزوهامان، همه امیدها و بی امیدی هامان از تو سپاسگزارم. قول می دهم ترانه هامان را باز بخوانم، به بلندی آسمانها، بازهم آوازهایمان را میخوانم، خیالت آسوده باشد.
سال گذشته از تو برای دانه دانه تک تک لحظه هایت سپاسگزارم.

۱۳۸۹ خرداد ۲۶, چهارشنبه

آه! سایه ای دیدم، شبیهت نیست اما... کاش میدیدم به چشمانم خطا امشب!

صدام کردی گلم؟!
جان؟
چه می‌‌خواهم ؟
دیوانه،
مگر نمی‌دانی که قصد چشمانت را کرده ام؟!
قصد بوسیدنت
قصد با تو بودنت
اصلا بگو ببینم
این چند ثانیه کجا بودی که گمت کردم؟
مگر قرار نبود وقت رقصیدن بنفشه ها
دستم را رها نکنی‌؟
چه زود زیر قولت زدی گلم
اصلا باران که می‌‌بارید
چرا پشت پنجره ها
به من شکلک در می‌‌آوردی؟
مسخره‌ام میکنی‌ که چقدر مستتم،دیوانتم؟!
جان؟
دوباره صدایم زدی گلم؟
چند بار گفته‌ام که ترا زندگی‌ می‌کنم
در تو،با تو
تمامی ی تو
چشمانت،درون آستین پیراهنت
سخت چسبیده‌ام به بازوانت که زبانم لال
یک وقت گمت نکنم گلم
چند بار گفته‌ام که حسرت نگاه بر چشمانت
دلم را تا مرز جنون می‌‌کشاندم؟!
اصلا یک سوال!؟
چرا روی قلبت نمی‌‌گذاری مرا؟
چرا دستانت را ارزانی‌‌ام نمیکنی‌؟
می‌ خواهی که با دستانت هزار تا کبوتر زیباتر از کبوتر عیسی خلق کنم برای تو؟!
آواز داوود هم اضافه کن قبول؟!
ای جان گلم!
قهری یا اینکه ناز میکنی‌؟
دیوانه من که دوستت دارم
پس چرا این درد کهنه را باز میکنی‌؟
هان؟
کدام درد؟
درد دوریم
پلک که میزنی‌
دور می‌شویم
لطفا پلک نزن گلم
میبینی‌ جان من؟
در یک نفسی ی لبانت ایستاده ام
لب تر کنی‌ زنده میشوم
با بودنت
نفس بکش تا که آغاز شوم
لبخند بزن تا که خوشبخت شوم
یک وقت گریه نکنی‌ گلم
فلج میشوم ها.....!!
بیچاره ی بیچاره میشوم
اصلا بیا حرف را عوض کنیم

.

.

.

خوبی‌؟
خوشی‌؟
چه خبر از بودنت،حضورت؟ از همیشگی‌ بودنت؟
از گلبرگ‌های بوسه ات؟
چه خبر از دستان مهربانی ات بروی سرم؟
از گرمی‌ ی صدات،صداقت چشمات؟
آخرین بار که از تنهایی‌‌ام سراغ گرفتی‌ یادت هست؟
همین چند لحظه پیش دیگه! 
همینکه دستانم را رها کردی تا که موهایت را شانه‌ کنی‌
کافیست یک لحظه دستانم را رها کنی‌
رهایی همان و تنهایی‌ همان....!!
گلم
با من خوب باش
باشه؟
مرسی‌ عزیزم
با من خوب خوب باش.


بهرنگ قاسمی

۱۳۸۹ خرداد ۷, جمعه

این منم!

صدای مرا از ورای ADSL میشنوید D:
خوشحالم که با چیزی به همین سادگی شاد میشم. :)
داشتم پست قدیمیارو میخوندم. آرامش، خوشحالی، آشفتگی، تنهایی، سرخوشی، نگرانی، . . . همه چیز خودمو به وضوح حس کردم دوباره! برام جالب بود.
خیلی خوبم. گرچه نگران هستم، اما خوبم. شکر خدا. :)
منش زندگیم یه کمی تغییر کرده. از پشرفت خودم راضیم.
از همه ممنونم. :)

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

زنم با تمام این حرفها!

اگر به خانه‌ي من آمدي

برايم مداد بياور مداد سياه

مي‌خواهم روي چهره‌ام خط بکشم

تا به جرم زيبايي در قفس نيفتم

يک ضربدر هم روي قلبم تا به هوس هم نيفتم!

يک مداد پاک کن بده براي محو لب‌ها

نمي‌خواهم کسي به هواي سرخيشان، سياهم کند!

يک بيلچه، تا تمام غرايز زنانه را از ريشه درآورم

شخم بزنم وجودم را ... بدون اين‌ها راحت‌تر به بهشت مي‌روم گويا!

يک تيغ بده، موهايم را از ته بتراشم، سرم هوايي بخورد

و بي‌واسطه روسري کمي بيانديشم!

نخ و سوزن هم بده، براي زبانم

مي‌خواهم ... بدوزمش به سق

... اينگونه فريادم بي صداتر است!

قيچي يادت نرود،

مي‌خواهم هر روز انديشه‌ هايم را سانسور کنم!

پودر رختشويي هم لازم دارم

براي شستشوي مغزي!

مغزم را که شستم، پهن کنم روي بند

تا آرمان‌هايم را باد با خود ببرد به آنجايي که عرب ني انداخت.

مي‌داني که؟ بايد واقع‌بين بود !

صداخفه ‌کن هم اگر گير آوردي بگير!

مي‌خواهم وقتي به جرم عشق و انتخاب،

برچسب فاحشه مي‌زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم!

يک کپي از هويتم را هم مي‌خواهم

براي وقتي که خواهران و برادران ديني به قصد ارشاد،

فحش و تحقير تقديمم مي‌کنند،

به ياد بياورم که کيستم!

ترا به خدا ... اگر جايي ديدي حقي مي‌فروختند

برايم بخر ... تا در غذا بريزم

ترجيح مي‌دهم خودم قبل از ديگران حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولي برايت ماند

برايم يک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بياويزم به گردنم .... و رويش با حروف درشت بنويسم:

من يک انسانم

من هنوز يک انسانم

من هر روز يک انسانم!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه

اگه وسط گرداب آروم بودی، هنر کردی!

این جهان از آن بزدلان نیست!
سراسیمه مشو!
دغدغه پیروزی یا شکست را کنار بگذار.
در بطن میدان مبارزه زندگی، زندگی کن.
آرام ماندن در زاویه یا به هنگام خواب کار دشواری نیست.
در گرداب و در مرکز دیوانگی عمل بایست.

پیروز باشید. :)

۱۳۸۹ فروردین ۲۶, پنجشنبه

"دوستت دارم" یا "میخواهمت" ؟!

اینو تو یه وبلاگ خوندم و پاخشو یکی از دوستان خیلی خیلی خوبمم برام میل کرد . من که خیلی موندمشون، گذاشتم اینجا امیدوارم شما هم دوستتون بیاد.
1. "دوستت دارم" زمان دارد. یعنی از یک زمانی در گذشته آغاز شده و تا یک زمان نامعلومی (از نظر شنونده تا ابد) ادامه می یابد...
"می خوامت" اما مال لحظه است. یعنی همین لحظه، هورمون ها بالا پایین شده اند یا چه، که می خوامت. نه گذشته ای دارد نه آینده ای. نه مسئولیتی ایجاب می کند و نه حقی می آفریند...
لذا واقعی تر است.

2. کسی که در زندگیش لذت‌های زیادی دارد الزامن آدم خوشبختی نیست. آدم خوشبخت هم الزامن لذت‌های متعدد و پرشمار را تجربه نمی‌کند. لذت یک حس ایمپالسیو است. مخدر است. طرفش را نشئه می‌کند٬ های می‌کند و بعد ولش می‌کند تا با سر بخورد زمین وخماری بکشد. خوشبختی شرب مدام است؛ نه آن سرخوشی نشئه‌گی را دارد و نه درد خماری را. اگر ترجمه‌ی بیولوژیک لذت بشود آزاد شدن ناگهانی تمام هورمون‌های هیجانی و  شادمانه‌ی بدن٬ خوشبختی می‌شود سطح بالا و ثابت دوپامین در مغز. حالا نه که آدمی که لذت می‌برد ناگزیر خوشبخت نباشد یا آن یکی آدم خوشبخت در زندگی لذتی را نجوید و نچشد! *
درست گفته‌ای که “دوستت دارم” زمان دارد. چقدر آن حاشیه را حظ بردم که گفته بودی “دوستت دارم از یک زمانی در گذشته شروع می‌شود.”. هرچند می‌دانم برداشت من از این تعریض٬ با نظر تو که نوشته‌ایش فرق دارد. اما من دیده‌ام “دوستت دارم”هایم چطور در یک گذشته‌ی نامعلوم٬ پیش از گفتنش٬ گاهی حتی پیش از اولین ملاقات نطفه می‌بندد. درست هم گفته‌ای که “می‌خواهمت” می‌تواند در حصر لحظه  باشد و تابع فشاری که هورمون‌های جنسی می‌آورند به هزار جا و یکیش هم مغز. فقط نمی‌دانم چرا اسم یکی را می‌گذاری “واقعی‌تر”! هر دو واقعی هستند و هیچکدام از واقعیت بیشتر یا کمتر بهره ندارد.
“دوستت دارم” از همان جنس خوشبختی ست؛ ثابت است و ماندگار. گیرم یک روزی در آینده تمام شود؛ زبان هم نگردد باز برای تکرارش. اما تا هست٬ شرب مدام است؛ به بودن و نبودن یک لحظه وابسته نیست که یا مست مست باشی و یا مخمور رنجور. “می‌خواهمت” اما -آن‌طور که تو گفته‌ای- لذت است؛ وقتی نیست٬ داری زمین را به آسمان می‌دوزی تا شاید دوباره به دستش بیاوری. آن دوپامین لعنتی را به ضرب و زور می خواهی برای چند ساعتی٬ چند روزی هم که شده است بالا ببری مگر این درد لعنتی از پایت نیاندازد. این‌جور وقت‌ها٬ یک ادعای روشنفکرانه داریم که می‌گوید “بین این و آن٬ آدم‌ها مختارند که انتخاب کنند”. من اما فکر می‌کنم آدم‌ها معمولن ضعیف‌تر از آن هستند که بتوانند خوشبختی را انتخاب کنند. لذت واقعی‌تر نیست؛ آسان‌تر است٬ سهل‌الوصول‌تر است٬ به قول خودت بار سنگین مسوولیت را که من بار سنگین خوشبختی می ناممش بر دوش آدمی نمی‌گذارد.
* تئوری را نمی‌خواهم این‌جا با جزئیات شرح بدهم. فقط در همین حد بگویم که در شرایط مساوی آدم خوشبخت اقبالش را ندارد که نهایت لذت متصور را ببرد چون در فرایند لذت٬ به اوج رسیدن سطح دوپامین یک فاکتور است، سرعت افزایش دوپامین یک فاکتور، و میزان افزایش دوپامین یک فاکتور دیگر. آدم‌های خوشبخت معمولن سطح دوپامین اولیه‌ی بالاتری دارند و اوج سطح دوپامین هم که دامنه‌ی ثابتی دارد. بنابراین با توجه به تئوری‌های نوروهورمونی٬ لذت‌های ایشان فراز و نشیب زیادی ندارند؛ نه ناگهان سرخوش می شوند و نه ناگهان افسرده.
 http://sourax.blogspot.com/2010/04/57.html

خوب باشید :) 

۱۳۸۹ فروردین ۱۶, دوشنبه

29 اسفند: اصفهان. سال تحویل خونه آبجی چه حاااالی میده!

روز یکم: اصفهان. خانومه به مامان گفت موهاتو بپوشون، یه نقشه هم داد دستش! D:

روز دوم: اصفهان.
روز سوم: اصفهان. توی 40ستون نرده کشیده تا کمر من، به چه گندگی نوشته "ورود اکیدا ممنوع. سایت باستان شناسی." بزغاله هم ببینه، میفهمه نباید بره اونور ولی یارو به زور از روش میپره که بره تو چمنای اونور عکس بگیره!!!! هیچ کسی هم نیست چیزی بهش بگه!! بعد هر 10 قدم یکی میگه موهاتو بپوشون!!!!!!!!! من سرمو به کجا بکووووبم آخه.....!!!!
روز چهارم: جاده. رانندگی کردم تو جاده...!!! D:
یزد. از کجا دچار این آرایش چشم شدم آخه؟! مالیدنش 20 ساعت طول میکشه، پاک کردنش 20 ساعت دیگه!
روز پنجم: یزد. من اگه نخوام بهشت زیر پام باشه کیو باید ببینم؟! نمیخوام آقاجون، نمیخوام! آآآی...!!
یزد.به نیت سبزه، فرش گره زدم! D:
روز ششم: یزد. آخر هیجانش این بود که یه انگشتر خریدم!
روز هفتم: شیراز. پایگاههای ارتشو خیییلی دوست دارم. هه یک رنگ و یک جنسن. پر از آرامشه و امنیت و نظم. من اینجا دختر جناب سرهنگم، ینی آدمیم واسه خودم! ;)
روز هشتم: شیراز. صبح زیارت شاهچراغ، عصر حافظ. تو یک روز این همه عرفان سنگینی کرد!
فال حافظا جالب درومد!
روز نهم: شیراز.
روز دهم: شیراز. packing suit cases.
روز یازدهم. جاده، جاده، جاده، خانه!!
روز دوازدهم: تشنه تکنولوژیم، تشنه!!! تا 4 صبح پای نت و کامی! D:
روز سیزدهم: دروغای سیزده رنگ و وارنگ!! D: فردا ....!! :(

نوروزتون فرخنده! :)