۱۳۸۶ بهمن ۱۵, دوشنبه

عشق همیشه کور بوده!

althoug lonliness has always been a friend of mine


i'm leaving my life in your hands


people say i'm crazy


and that i'm blind


and how you got me blind is still a  MISTERY


 


هرچند تنهایی همیشه یار من باشد


من زندگیم را در دستهای تو رها میکنم


مردم میگویند که من دیوانه ام


و من کورم


و این که تو چه طور مرا کور کردی٬ هنوز یک راز است.


یادمه یه بار یکی از بچه ها سر کلاس انشا یه مطلب خوند. تمام کلماتش دقیقا یادم نیست فقط یه چیزایی یادمه یه کمم از خودم می نویسم٬ مهم لب مطلبه:



روزی که خداوند احساسهای مختلف را آفرید٬ همراه گرسنگی٬ تشنگی٬ حسادت و ... عشق را هم آفرید. خداوند همچنان مشغول آفرینش بود و عشق و دیوانگی تصمیم گرفتند باهم قایم باشک بازی کنند. وقتی دیوانگی چشم گذاشت٬ ۱-۲-۳-...٬ عشق به سرعت پشت یک بوته گل پنهان شد. ۱۸-۱۹-۲۰. تموم شد. اومدم. دیوانگی همه جا را دنبال عشق گشت٬ تا اینکه صدای نفسهایش را پشت بوته گل شنید٬ با خوشحالی فریاد کشید: پیدات کردم٬ پیدات کردم! و به طرف بوته گل دوید. در تلاشهای دیوانگی برای رفتن به پشت بوته و تلاشهای عشق در بیرون آمدن از آن٬ خارهای گلها به چشم عشق رفت و عشق کور شد. وای نه خدای من٬ عشق عزیز من باعث شدم تو چشمهایت را از دست بدهی٬ قول می دهم از این پس همیشه در کنارت باشم.


از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همیشه همراه اوست!!


 


 

۱ نظر:

ساحره گفت...

برات کامنت گذاشتم خوشحال شی!