i'm leaving my life in your hands
people say i'm crazy
and that i'm blind
and how you got me blind is still a MISTERY
هرچند تنهایی همیشه یار من باشد
من زندگیم را در دستهای تو رها میکنم
مردم میگویند که من دیوانه ام
و من کورم
و این که تو چه طور مرا کور کردی٬ هنوز یک راز است.
یادمه یه بار یکی از بچه ها سر کلاس انشا یه مطلب خوند. تمام کلماتش دقیقا یادم نیست فقط یه چیزایی یادمه یه کمم از خودم می نویسم٬ مهم لب مطلبه:
روزی که خداوند احساسهای مختلف را آفرید٬ همراه گرسنگی٬ تشنگی٬ حسادت و ... عشق را هم آفرید. خداوند همچنان مشغول آفرینش بود و عشق و دیوانگی تصمیم گرفتند باهم قایم باشک بازی کنند. وقتی دیوانگی چشم گذاشت٬ ۱-۲-۳-...٬ عشق به سرعت پشت یک بوته گل پنهان شد. ۱۸-۱۹-۲۰. تموم شد. اومدم. دیوانگی همه جا را دنبال عشق گشت٬ تا اینکه صدای نفسهایش را پشت بوته گل شنید٬ با خوشحالی فریاد کشید: پیدات کردم٬ پیدات کردم! و به طرف بوته گل دوید. در تلاشهای دیوانگی برای رفتن به پشت بوته و تلاشهای عشق در بیرون آمدن از آن٬ خارهای گلها به چشم عشق رفت و عشق کور شد. وای نه خدای من٬ عشق عزیز من باعث شدم تو چشمهایت را از دست بدهی٬ قول می دهم از این پس همیشه در کنارت باشم.
از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همیشه همراه اوست!!
۱ نظر:
برات کامنت گذاشتم خوشحال شی!
ارسال یک نظر