مرد خندید:"به دیگران کاری نداشته باشید. آیا آنچه به خود شما داده ام کم است؟"
کارگران یک صدا گفتند:"نه٬ این حتی بیشتر از دستمزد معمولی ما است. اما با این وجود این انصاف نیست که اینانی که دیر رسیدندو کاری نکردند همان دستمزدی را بگیرند که ما گرفتیم."
مرد دارا گفت:" من به آنها داده ام زیرا بسیار دارم. من از استغنای خویش می بخشم. شما بیش از توقعتان گرفتید پس مقایسه نکنید. من در ازای کارشان نیست که به آنها دستمزد می دهم بلکه می دهم چون برای دادن و بخشیدن بسیار دارم. من از سر بی نیازی است که می بخشم."
مسیح:
بعضی برای رسیدن به خدا سخت می کوشند. بعضی درست دم غروب از راه می رسند. بعضی هم وقتی کار تمام شده پیدایشان می شود. اما همه به یکسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار می گیرند.
شما نمی دانید که خدا نه استحقاق بنده٬ که دارایی را خویش را می نگرد. او به غنای خود نگاه می کند نه به کار ما. از غنای ذات الهی جز بهشت نمی شکفد. باید هم این گونه باشد. بهشت ظهور بی نیازی و غنای خداوند است. دوزخ را همین خشکه مقدسها و تنگ نظرها برپا داشته اند. زیرا اینان آنقدر بخیل و حسودند که نمی توانند جز خود را مشمول لطف الهی ببینند.![]()
این آخرین پستم توی سال ۱۳۸۶هجری خورشیدی بود.
شاد و بی پروا باشید٬ نوروزتان فرخنده! ![]()
۱ نظر:
در یکی از روزهای پایان سال
زیر نگاه سنگین وصله های لباس زن و فرزندان
زحمتکشی زخیل زحمتکشان
زد به سرش کاری کند کارستان
رفت خانه حاکم شهر
نه به روز بلکه به شب
دانی که چه شد عاقبتش
...........
..............
.........
ارسال یک نظر