۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۸, شنبه

محکمه الهی

یه شب که من حسابی خسته بودم


همینجوری چشامو بسته بودم


سیاهی چشام یه لحظه سر خورد


یکدفعه مثل مرده ها خوابم برد


تو خواب دیدم محشر کبری شده


محکمه الهی برپا شده


خدا نشسته مردم از مرد و زن


ردیف ردیف مقابلش وایستادن


چرتکه گذاشته و حساب میکنه


به بنده هاش عتاب خطاب میکنه


میگه چرا اینهمه لج میکنید


راهتونو بیخودی کج میکنید


آیه فرستادم که آدم بشید


با دلخوشی کنار هم جمع بشید


دلای غم گرفته رو شاد کنید


با فکرتون دنیا رو آباد کنید


عقل دادم برید تدبر کنید


نه این که جای عقلو کاه پر کنید


من بهتون چقدر ماشاا... گفتم


صدآفرین و باریکلا گفتم


من که هواتونو همیشه داشتم


حتی یه لحظه گشنتون نذاشتم


اما شما بازی نکرده باختید


نشستید و خدای جعلی ساختید


هرکدوم شما خودش خدا شد


از ما و آیه های ما جدا شد


یه جو زمین و این همه شلوغی؟!


این همه دین و مذهب دروغی؟!


حقیقتا شماها خیلی پستید


خر نباشید٬ گاوو نمی پرستید!


از توی جمع یکی بلند شد ایستاد


بلند بلند هی صلوات فرستاد


از اون قیافه های حق به جانب


هم از خودی شاکی هم از اجانب


گفت چرا هیشکی روسری سرش نیست؟


پس چرا هیشکی پیش همسرش نیست؟


چرا زنا اینجوری بدلباسن؟


مردای غیرتی کجا پلاسن؟


خدا بهش گفت بتمرگ حرف نزن!


اینجا که فرقی ندارن مرد و زن!


یارو کنف شد ولی از رو نرفت


حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت


چشاش میچرخه نمیدونم چشه


آهان میخواد یواشکی جیم بشه


دید یه کمی سرش شلوغه خدا


یواش یواش شد از جماعت جدا


با شکمی شبیه بشکه نفت


یهو سرش رو پایین انداخت و رفت


قراولا چندتا بهش ایست دادن


یارو وانستاد تا جلوش وایستادن


فوری درآورد واسشون چک کشید


گفت ببرید وصول کنید خوش بشید


دلم برای حوریا لک زده


دیر برسم یکی دیگه تک زده


اگه نرم حوریه دلگیر میشه


توروخدا بذار برم دیر میشه


قراول حضرت حق دمش گرم


با رشوه خیلی کلون نشد نرم


گوشای یارو رو گرفت تو دستش


کشون کشون برد و یه جایی بستش


رشوه حاجی رو ضمیمه کردن


توی جهنم اونو بیمه کردن


حاجیه داشت بلند بلند غر میزد


داشت روی اعصابا تلنگر میزد


خدا بهش گفت دیگه بس کن حاجی


یه خورده هم حبس نفس کن حاجی


این همه آدمو معطل نکن


بگیر بشین این همه کل کل نکن


یه عالمه نامه داریم نخونده


تازه هنوز کرات دیگه مونده


نامه تو پر از کارای زشته


کی به تو گفته جات توی بهشته؟


بهشت جای آدمای باحاله


ولت کنم بری بهشت؟ محاله!


یادته که چقدر ریا میکردی؟


بنده های ما رو سیا میکردی؟


تا یه نفر دور و برت میدیدی٬


چقدر ولضالین می کشیدی!


این همه که روضه و نوحه خوندی٬


یه لقمه نون دست کسی رسوندی؟


خیال میکردی ما حواسمون نیست؟


نظم و نظام هستی کشکی کشکیست؟


هرکاری کردی بچه ها نوشتن


میخوای برو خودت ببین تو زونکن


خلاصه وقتی یارو فهمید اینه


بازم درست نمی تونست بشینه


کاسه صبرش یه دفعه سر میرفت


تا فرصتی گیر میاورد در میرفت


قیامته اینجا عجب جاییه


جون شما خیلی تماشاییه


.


.


.


خیام اومد٬ یه بطری هم تو دستش


رفت و یه گوشه ای گرفت نشستش


حاجی بلند شد با صدای محکم


گفت این آقا باید بره جهنم


خدا بهش گفت تو دخالت نکن


به اهل معرفت جسارت نکن


گفت چرا تو به خون این هلاکی؟


این که نه مدعی داره٬ نه شاکی


نه گردو خاک کرده و نه هیاهو


نه عربده کشیده و نه چاقو


نه مال این نه مال اونو برده


فقط عرق خریده رفته خورده


آدم خوبیه هواشو داشتم


اینجا خودم براش شراب گذاشتم


یهو شنیدم ایست٬خبردار دادن


نشسته ها بلند شدن واستادن


.


.


.


دیدم دارن تخت روون میارن


فرشته ها رو دوششون میارن


.


.


.


فکر میکنید داخل اون تخت کی بود؟


الان میگم٬ یه لحظه اسمش چی بود؟


.


.


.


همون که کاراش عالی بود٬ اون دیگه


بگید بابا توماس ادیسون دیگه


خدا بهش گفت دیگه پایین نیا


یه راست برو بهشت پیش انبیا


.


.


.


از روی پل نری یه وقت میفتی


میگم هوایی ببرند و مفتی


باز حاجی ساکت نتونست بشینه


گفت که مفهوم عدالت اینه؟


توماس ادیسون که مسلمون نبود


این بابا اهل دین و ایمون نبود


نه روضه رفته بود٬ نه پای منبر


نه شمر میدونست چیه نه خنجر


یه رکعتم نماز صبح نخونده


با سیم میماش شب رو به صبح رسونده


حرفای یارو که به اینجا رسید


خدا یه آهی از ته دل کشید


.


.


.


میگید توماس من مسلمون نبود


اهل نماز و دین و ایمون نبود


.


.


.


اون منو بهتر از شما شناخته


دلیلش هم این چیزایی که ساخته


درسته که گفتم عبادت کنید


نگفته ام به خلق خدمت کنید؟


توماس نه بمب ساخته٬ نه جنگ کرده


دنیا رو هم کلی قشنگ کرده


من یه چراغ که بیشتر نداشتم


اونم تو آسمونا کار گذاشتم


توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد


نمیدونید چقدر کمک به من کرد


.


.


.


خدا برای حاجی آتش افروخت


دروغ چرا یه کم براش دلم سوخت


طفکی تو باورش چه قصرا ساخته


اما به اینجا که رسیده٬ باخته


یکی میاد یه هاله ای باهاشه


چقدر بهش میاد فرشته باشه


اومد رسید و دست گذاشت رو دوشم


دهانشو آورد کنار گوشم


گفت تو که کلت پر قورمه سبزیست


وقتی نمی فهمی بپرسی بد نیست


اون که نشسته یک مقام والاست


مترجمه٬ رفیق حق تعالی ست


خود خدا نیست٬ نمایندشه


مورد اعتمادشه٬ بندشه


خدای لم یلد که دیدنی نیست


صداش با این گوشا شنیدنی نیست


شما زمینیا همش همینید


اونور میزی رو خدا میبینید


همینجوری که میخواست بلند شه نم نم


گفت که پاشو باید بری جهنم


وقتی دیدم منم گرفتار شدم


داد کشیدم٬ یکدفعه بیدار شدم


خلیل جوادی

۳ نظر:

بهناز گفت...

با حال بید!

mina گفت...

خیلی قشنگ بود بابا به قول حافظ خودمون :واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند چون به خلوت میروند ان کار دیگر میکنند

مازاد گفت...

میدونی اینو یکی تو یونی ما خووند اومد رو پرونده ی قبلی که داش و دو ترم تعلیق حاصل گشت؟!!