چی میشه که وقتی همه چیز داره خوب پیش میره آدما میترسن؟ مثل کسی که از ترس از
دست دادن گنجش اونو زیر بالشش قایم میکنه و هیچوقت ازش استفاده نمیکنه، میترسن از
این که یه وقت همه چیز به هم بریزه؟ یا وحشت دارن از این که نکنه این آرامش قبل از
طوفان باشه؟ چرا این طوریه؟ چرا آدما باید عادت داشته باشند به این که یه جای کار
بلنگه، یه مشکلی باشه، یه نگرانی، یه فکر لامسب (اینو این جوری مینویسن؟!) که ول
کنت نباشه، یه مشکل لاینحل یا حداقل صعب العلاج ( هل انا العربه؟!!). نمیتونیم ادعا
کنیم که این حسها با ایمان آدما به قدرت برتر ارتباطی داره یا نه. حتی با ایمان
ترین و آروم ترین آدما هم ممکنه بعضی وقتا همچین حسی داشته باشند. شاید برای اینه
که آدما همیشه دنبال یه دستاویز میگردن برای نگرانی، برای ترس، برای این که ...،
برای این که ...( نمی تونم چیزی رو که میخوام بگم بیان کنم! شاید بهتره پیش خودم
بمونه!) یادمه یه بار شنیدم که یه فرضیه ای هست از این قرار:
علم ثابت کرده که وقتی که آدم ناراحت میشه مغز برای آرامش گرفتن یه نوع ماده
مخدر تولید میکنه. فرضیه از اینجا شروع میشه که میگه: اگه آدما زیادی بدبختی بکشن،
مغز هم این ماده رو زیادی تولید میکنه و چون این ماده مخدره میتونه اعتیادآور
باشه. مللی که تاریخی طولانی پر از جنگ و خونریزی و بدبختی داشتند، معتاد این ماده
شدند و این اعتیاد میتونه ارثی باشه. پس نسلهای آینده این ملل، هرچقدر هم که تو
آرامش و آسایش باشند، غصه خوردنو دوست دارند. دلشون میخواد آشفته بشن تا مغزشون
ماده ای رو که بهش معتاد شده ترشح کنه.
من از سرنوشت این فرضیه که اثبات شد یا نه اطلاعی ندارم ولی میتونم بگم تقریبا
تمام آدمایی که میشناسم یه جورایی مشمول این موضوع میشن!! شاید به خاطر اینه که در
اوج رو به راهی پناه میبریم به تنها دلیلی که میشه پیدا کرد: "می ترسم از این که
این همه خوبی یکدفعه رو سرم خراب بشه!"
این میتونست یه دلیل باشه اما دلایل دیگه ای هم میشه پیدا کرد. شاید انقدر که
شنیدیم وای از این دنیای فلان و فلان شده :). شاید هم انقدر که فیلم دیدیم؛ خب همه
میدونیم که همه فیلما حول محور یه مشکل میگردن هرچند آخر فیلم اون مشکل حل میشه،
ما بیشتر اون تیکه ای رو به یاد میاریم که یه مشکلی وجود داشت! خیلی از ترانه هایی
که گوش میدیم هم همینجوریه.
شاید هم به خاطر اینه که بیشتر ما دوست داریم یه چیزی برای فکر کردن داشته
باشیم ولی چرا اون چیز باید یه گره باشه؟
به نظر بعضیا هم آدمایی که یه سنگی ته دلشون سنگینی میکنه آدمای باحالتری می
باشند :) پس دلشون میخواد خودشون هم همینجوری باشن تا در نظر
بقیه باحال تر به نظر بیان.
فکر کنم یه کمی از موضوع اولیه دور شدم؛ باید از تبعات پرحرفی باشه! ؛)
به هرحال گاهی وقتا هرچقدر هم که قوی باشی، هرچقدر هم که ایمان داشته باشی به
این که دلیلی وجود نداره که همه چیز خراب بشه، از این ترس نمیتونی فرار کنی؛
نمیتونی بفهمی چرا، فقط میتونی بگی:
می ترسم از این که این همه خوبی یکدفعه رو سرم خراب بشه!
سردرگم نوشت: بابا این اسمایلا کجا رفتن؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
سه تا جواب کامنت:
برای گلی:
برای دورگه:
یکی از این متخصصها جنابعالی!! کجا بودی وقتی من از بی نتی داشتم تلف میشدم؟! ها؟! ها؟!! ها؟!!! ( آخ الان اگه این اسمایلا اینجا بود...!!)
برای mahdi:
تا اونجا که من میدونم اسلام خون کافرو حلال میدونه. البته کاملا موافقم که اینا همه از جهل مسلموناست وگرنه ایرادی توی دین نیست.
راستی روح شکیبایی شاد! همون که خیلی کم میدیدمش یا خیلی کم صداشو میشنیدم ولی هروقت میشنیدم، ...!
شاد شاد شاد، دل گنده دل گنده دل گنده باشید!
۱۷ نظر:
با نظر گلی تا حدی موافقم.البته این هم هست که این دلشوره حتی در اولین تجارب هم گاها دیده میشه، فکر نکنم دلیلش در مورد حداقل خودم فکر کردن به نامردی دنیا یا علاقه به باحالتر بودن باشه، چون در اصل هیچکدومشو قبول ندارم. اما فکر میکنم علتش بیشتر این باشه که به اون خوشبختی عادت میکنیم.
میدونی تحمل ناراحتی به خاطر نداشتن چیزی که از اول نداشتیم راحتتره تا تحمل ناراحتی برای چیزی که یکبار به دستش آوردیم و دوباره از دستش دادیم. این ناراحتیه است که ما رو میترسونه. وابستگی و تبعات اونه که ما رو میترسونه.
در مورد اون ماده من روانپزشک نیستم، اما تا اونجایی که میدونم مواد زیادی هستند که از نقاط مختلف بدن در هنگام ناراحتی ترشح میشند تا انسان رو به حالت تعادل برگردونند، درسته که بعضیهاشون ماهیت اعتیاد آور داره، اما نه اونطوری که آدم بهشون معتاد بشه. از طرف دیگه در مغز ساختاری هست که وظیفه تنبیه و تشویق رو داره، اون ماده ای که درهنگام خوشحالی ما ترشح میکنه و به معنای تشویقه، به فرد یاد میده خوشحال باشه و اثر منفی اون ماده ای که به معنای تشویقه، آدم رو از ناراحتی متنفر میکنه. (دیدی یه موقعهایی از شادی مثل اکس زده ها میشی؟این مال همونه!!)
فکر میکنم وجود این نگرانی تا حدی بد هم نیست، چون متوجه میشیم که این وضع خوب ممکنه گذرا باشه و باید سعی کنیم از تک تک لجظه ها بیشترین استفاده رو ببریم. این خیلی بهتره تا اینکه فکر کنی این دائمیه و اگه یه روزی از بین رفت،ضربه بخوری و هزارتا کاش برات پیش بیاد.
این قالبت قشنگه، ولی سایز نوشته تون رو کوچیک کن. مخصوصا امضاهات رو، کل هماهنگی وبلاگ رو خراب میکنه!!
راستی لامصب رو با صاد مینویسند نه سین. البته در اصل لامذهب بوده که محاوره اینطوریش کرده.
من از پزشکی و روانپزشک سر در نمیارم ولی میدونم طبیعت انسان زندگی با مشکل رو به آرامش محض ترجیح میده.
در جواب uriel باید بگم اگر این خوبه پس چه بهتر بود اگر در لحظه های بد هم چیزی می گفت: "این وضع بد ممکنه گذرا باشه و باید سعی کنیم از تک تک لحظه ها بیشترین استفاده رو ببریم"
چرا هیچ وقت موقع سختی ها یاده تجریه های خوب نمیفتیم؟
اول از صاحب وبلاگ معذرت میخوام که کامنتدونیش رو تبدیل به چت روم میکنم. در جواب دورگه باید بگم که در اصل باید اینطور هم باشه، چون اگه بالقوه اون نگرانی رو داریم، بالقوه این حس امید رو هم در درونمون داریم. همونطور که خیلی وقتها این حس امید داشتن به آینده باعث میشه که از موندن توی وضعیت بد فرار کنیم و...
ولی این خودمونیم که تصمیم میگیریم کدوم یکی از این بالقوه ها رو به بالفعل تبذیل کنیم، همونطوری که افرادی هستند که موقع خوشیها اوقات بد رو کاملا فراموش میکنند، کسایی هم هستند که در موقع سختی، تجارب شیرین رو فراموش میکنند.
در ضمن اگه اون امید یا یاآوری تجربه های خوب و دلگرمی دادن به خودمون موقع سختیها نبود، هممون از شدت افسردگی یا توی تیمارستان بودیم یا خودکشی کرده بودیم. تو که نمیتونی منکر امید بشی،میتونی؟
ما و برو چیلدرن به این افراد میگیم "خسته" بیشتر هم به خاطر نوع آهنگهایی که گوش میکنن.ولی تغییرش هم کار خیلی سختیه! شرایط وقتی بدتر میشه که به خاطرقدرت تلقین ,بدبیاری وارد زندگیشون میشه. راه کار نمیددید؟ به خاطر نکته سنجیتون ازتون تشکر میکنم,چون بررسی مشکلات جامعه از افراد سر خوش بعیده؟
درسته بدبیاری و مشکلات هست ولی باید بدونیم که این مشکلاتند که آدما رو میسازند و اگه کسی بتونه ازاین مشکلات بیرون بیاد مرده و شاید شاید که نه حتما تا وقتی که بدبیاری هست روزای شاد قشنگند وگرنه روزای شاد و بیکاری و تکراری بودن ما رو خسته میکنه . اون که درد میده درمونش هم میده فقط بایدامیدوار بود و تلاش کرد
تناسخ میگه تا وقتی که مشکلی باشه که باید حلش کنی دوباره متولد میشی (کارما)
همون طور که پرنسس (http://petitprince88.blogfa.com) راجب گره ها میگه
خودمونیم که گره ها رو سخت و کور میکنیم.
ما اینجا نیستیم که سختی و عذاب بکشیم اینجاین تا کاری انجام بدیم. میتونیم از انجامش شاد باشیم می تونیم عذاب بکشیم. انتخاب با خودمونه
به نظر من کسایی که مدام ترس از دست دادن موقعیت هاشونو دارن کسایی هستن که به این واقعیت نرسیدن که اگه به زندگیشون مسلط نشن زندگی به اونا مسلط می شه.پائو تو کوئیلو میگه: بزرگترین دروغ دنیا این است که ما در لحظه ای خاص تسلط بر آنچه برایمان پیش می آیدرا از دست دهیم و سرنوشت بر زندگیمان مسلط شود. به نظر من زندگی عملی مثل طاس ریختن نیست.اگر این جور آدماباور می کردن این قانون طبیعته که هیچ کس موفقیت هاشو از روی شانس به دست نمی یاره و بدون اراده ی خودش این موقعیت های مطلوب ازش گرفته نمی شه بیشتر مشکلاتشون حل می شد.
ترس همچون چوبی لای چرخ زندگیست.
slm xanumi man umadam vali alan dire baiad beram xune iwala wanbe nazaramo mizanam
duset daram By
سلام
واقعاَ همیشه اینجوریه!
ولی بیشتر اوقات به نظر من به خاطر این ما این احساس رو داریم که نکنه یه هو همه چی خراب شه....که اون موقعیت خوب و perfect بعد از يه عالمه بد بياري و بد بختي و سختي البته شايد...به دستمون اومده...يا خودت و دوستان بهتر مي دونن كه هيچ وقت هيچ انساني به طور كامل از مشكلات رهايي نداره...هيچ وقت آدمي پيدا نمي شه كه اصلاً هيچ مشكلي توي زندگيش نباشه..هميشه هست هر چند پيش پا افتاده!
چون زندگي مثل رود در جريانه
چون آدمي از فرداي خودش بي خبره
همه ي آدما نگراني هميشگيشون آيندس
نمي دوني از اين سنگ كه گذشتي..كي به سنگ بعدي مي رسه
و هميشه سنگي بوده
اگه نباشه بايد شك كرد
كه داري در جا مي زني!
و واي به روزي كه در حال در جا زدن باشي و ندوني!
------------------------
جالب بود
ممنونم عزيزم
موفق باشي
Movafeqam 100%.
Ey kash adamha karhaye be zaher sakht va garden rostam shekooni ra ke darand az tars netije ya be ghovle u kharab shodane in hame khubi ro sareshoon anjam midadnd va MIDADM ya hala ke anjam dadan va DADAM zoodtar anjam midadand va . . .
Man ke khodamo ta oon rooz adame ghaviee midoonestam nemidoonam chera dar IN mored hey hand on hand mikardam begam nagam. Age begam nakone bad she nakone. . .
Age nagam ham ke hamin ashe o hamin kase.
سلام
بحث بدی نبود ولی این فرضیه را نمیشه برای همه آدما تعمیم داد
به نظر من اگه بخای با این تفکر زندگی کنی که روزی ممکنه خوشی هات
تموم بشه همون خوشی هایی رو هم که الان داری به غم و بدبختی تبدیل میشه
به همین دلیل باید از این لحظاتی که فکر میکنی خوب هستن به نحو احسن استفاده کنی
و نگران بدی های آینده نباشی چون اگه استفاده نکنی بعداً که به قوله
خودت خوشی ها تموم شدن حسرت اونا رو میخوری که چرا ازشون استفاده نکردی
سلام ... به طور اتفاقی اینجا آمدم !
مطلب خواجه نصیر الدین را خواندم . به نظرم جالب آمد. البته من - به شخصه - کاملا با نظر مرحوم خواجه موافق نیستم ولی ...
اخلاق را فراتر از هر آیین و مسلکی می دانم. و آموزش اخلاق را قبول ندارم. اخلاق درونی است. اخلاق ذاتی است و فطری. "کل مولود یولد علی الفطره"
در تاثیر این نوشته همین بس که جرقه ای بر انبار باروت ذهن من خورد. باید بیشتر فکر کنم و بیشتر بخوانم و کمتر بنویسم.
حداقل تشکر من به خاطر همین جرقه است ...
موفق باشید و سربلند
به نظرم اگه آدم همیشه بدون مشکل باشه آرامش بی معنیه.
باید به همه ی آدما این حقو بدیم که گاهی با خودشون خلوت کنن.اما خلوت کردن به معنای ناراحت بودن نیست.نباید کسیو که از تنهایی لذت می بره متهم کرد چون شایداگه ماهم شرایط مشابهی داشتیم رفتار مشابهی نشون میدادیم .من گاهی تنهاییو ترجیح میدم اما متاسفانه خیلی هاعادت دارن وقتی با یه آدم که تو خودشه روبرو میشن قیاس به نفس می کنن.میگن عاشق شده,باکسی حرفش شده یا...
ولی فکر میکنم تنها یه آدم بیمار می تونه از رنج و استرس کاذب لذت ببره.
هر چیزی که بخوای بدست بیاری لازمه تا یه چیزاییو از دست بدی. همیشه آسونترین راه بهترین راه نیست وگاهی برای به دست آوردن یه چیز شایسته است که مشکلاتیو به جان بخریم به شرطی که هدفمون اصیل باشه.
آدما هرچند قوی باشن تو شرایطی نیاز به راهنمایی,کمک و... دارن.
موضوع نسبتا بکری بود وخوشحالم که نظرمو گفتم.
خوب من چند تا نکته رو متذکر بشم:
1. من منظورم از اینکه گفتم آدما میرن تمیارستان، این نبود که دیوونه میشند یا اینجا همه عاقلند یا... منظورم اینه که اگه فاکتور امید رو حذف کنیم، وضعیت آدما به بدترین حالت خودش میرسه. با حرف دورگه هم که میگه شدت افسردگی بالاست موافق نیستم، البته تا این شدت بالا بودن رو چی در نظر بگیریم. مثلا توی ایران نزدیک ره هفتاد درصد مردم افسرده اند، اما این افسردگی در 30 درصد شدیده، یعنی اینکه توی زندگیشون یا درخیالاشون هیچ کورسوی امیدی نمیبینند. و اگه بعضی شرایط نباشه، حتما خودشون رو میکشند.
2. در تایید حرف مهدی باید بگم که، حتی اگه مشکلی هم وجود نداشته باشه، با نیروی تلقین و منفی بافی میشه از هیچی مشکل ساخت. مثلا یک مسئله خیلی ساده که شاید حتی به چشم هم نیاد رو اونقدر بزرگ کنیم که تبدیل به مشکل لاینحل بشند. کاری که افراد پارانوئید میکنند، دقیقا همین روش رو داره، چیزی برای شک کردن یا بدگمان بودن وجود نداره، اما اونها به هیچی هم شک میکنند.
افاضات(کامنتهای) هم قطاران "شاید هم,هم اتوباسیان" خیلی خوب بود وحسابی مستفیض شدیم , اما احساس میکنم بعضیا یه خورده از موضوع دور شدن! مساله اینه که "چرا وقتی که اصلا مشکلی نیست و همه چیذ بر وفق مراده میترسیم ولیکن برخی گفته اند همه مشکل دارن ,امیدت به اون باشه,هر آنکس که دندان دهد نان دهد! مساله اینست! "اشاره به دوستان عذیظ دانیال و شاه شیر" ولی شایدهم این همه خوشی ها تاوان,ببخشید!منظورم پاداش خوبیهای ماست! ولی مگر نمی گن زندگی فراز و لندینگ داره ! پس کی باید فرود یا سقوط داشته باشیم! کی باید کمربندا رو ببندیم؟! شایدم داریم سقوط میکنیم! چرا خلبان اعلام وضعیت نمی کنه!؟ ولی این وجود نظرات علمی هم بود و نظرات عملی هم, اندک اندک میرسن ....
باسپاس از همه فی امان ا...
از یه طرف میگن:احتیاط شرط عقله و از طرفی ترس برادر مرگه!!!!
پس اگه توی ترس یا تهور دچار "افراط" یا "تفریط" نشیم همه چیز درست میشه.اما یه مشکلی هست :هرکس فکر میکنه خودش متعادله و بقیه یا افراط میکنن یا تفریط
فکر کنم انسان حتی وقتی شرایط بر وفق مراد پیش میره میترسه چون نمیتونه آینده رو ببینه اما و اگرهایی می تونه پیش بیاد که تو یه چشم به هم زدن شرایطو عوض کنه.ما باید مراقب هدفامون باشیم اما نباید فراموش کنیم که همه چیز به ما وابسته نیست ما یه وظیفه ای در قبال ارزش هامون داریم,همینو بس.
باید اعتراف کنم سخته که تو زندگی دچار وسواس نشیم یا بی مورد میترسیم یا خیلی بی خیال میشیم.
(ترس نعمتی الهیه.اما چقدر قشنگه که بتونیم ترسمونو کنترل کنیم)
ارسال یک نظر