۱۳۸۷ شهریور ۲۹, جمعه

دلم میخواد بلند بلند بخندم!!

عجب حسیه این حس بچگی!! بچه بودن خوبه ولی بهترش اینه:

بیش از یک سال پیش. یک جمعه فکر کنم بهاری. کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان نمایشگاه اسباب بازی راه انداخته. توی نمایشگاه پر از بچه های کوچولوی خوشحال وگاهی هم کلافه همراه والینشونه. اون وسط نزدیک ده نفر آدم 17 تا 19 ساله دارن با خنده و سر و صدا راه میرن و همه با هم چی میخونن؟ اینو:
ک مثل کپل
صحرا شده پر ز گل
گ مثل گردو
ب مثل بهار
هچو، هچو

همین امروز، سرزمین عجایب. اونجام پر از بچه های کوچولوه. حداقل قطار رویاییش اینجوریه. این بارم نزدیک ده نفر آدم 19 تا 21 ساله به زور خودشونو توی این قطاره جا کردن و چی میخونن؟ اگه گفتی!! D: تازه وارد تونلشم که میشه جیغ میکشن!! از پله برقی که میره پایین میرن بالا، وایمیستن محو تماشای عروسکای بازی شانس میشن و .... اصلا هم سراغ بولینگ و بیلیارد و ... که مخصوص بزرگسالان نمیرن!! D: مگه 19 تا 21 سال گروه سنی الف نبود؟!! D: تازه یه عروسک گنده گنده هم میدن کادوی زادروز دوستی که 20سالش تموم میشه.

عجیب حسیه این حس بچگی!! با هیچی عوض نمیکنم. بی پروا و بدون پایبندی به قوانین مسخره که هیچ جا تدوین نشده و هیچ لزومی نداره رعایتشون کنی، بلند داد زدنو، حرف زدنو، خندیدنو، برعکس جهت پله برقی راه رفتنو، همیشه تو خیابون از رو جدول راه رفتنو، ...! با هیچی عوض نمیکنم! حتی اگه گاهی بین کسایی باشم که خیلی خانوم تر یا آقاتر از این حرفان!!

ولی گاهی نمیشه. اینجا دیگه نمیشه. این بار دیگه نمیشه. فلان حرفو نباید بزنی. فلان رفتارو نباید نشون بدی. فلان حرکتو نباید بکنی. اینجا دیگه مجبوری از تعریف جاافتاده ولی از نظر من اشتباه بزرگ شدن پیروی کنی! :(
اگه دیدی یه وقت پکرم، بدون زیادی مجبور شدم خانوم باشم!!

جواب کامنتارم من تو خودم نگه ندارم دیگه نه؟! D:

مازاد:
من کجام یا تو؟! خواهر دوماد شدی دیگه مارو تحویل نمیگیری!!

حسین:
حالا تا شروع کلاسا خیلی مونده.
حس یه طوریه دلت واسه اینه که یه چیزایی رو الکی جدی گرفتی+یه کمی حسودی+کمبود واحد. میریزیم توی قابلمه، یه کم که جوشید کامل هم میزنیم، میشه حس یه طوریه مهندس حسین!! :d

پرنسس:
اختیار داری، قابلتو نداشت!! D:

شاه شهر شیفتگان:
بعید میدونم واسه دعای من بوده باشه ولی خب بازم میگم هرچی خیره انشاا...!

هیچی رو مجبور نشی تو خودت خفه کنی، هیچوقت!

۵ نظر:

شاه شهر شیفتگان گفت...

بچگی واقعا قشنگه.ایکاش بچه میموندم.یادمه یه روز یه پروانه رو تو شیشه مربا انداخته بودم و باهاش میدویدم, یه دفعه افتادم و شیشه شکست,گریه میکردم اما نه واسه خودم واسه اون پروانه که زخمی نشده باشه.

بچگی فصلیه که تو تقویما نیست ولی هیچوقت از یاد ما نمیره.چی کردی ,منو یاد بچگیام انداختی.
بچگی که رفت قدرش روندونستیم لااقل قدر جوونی رو بدونیم که فردای پیری حسرتش رو نخوریم.

حسین گفت...

فعلا که همه مستقل از یه طوری بودن برای آپ کردن کتک کتک میکنن! زود باش!

MICHI گفت...

Vaghty digaran azaretan midahand ya nomidetan mikonand ma’nayash chist?chon digaran niz farzandane parvardgarand,nemitavanand mojebe shekast,ya’s,tahghir,ya sharmandegi ma beshevand.shayad hengami kea z sare raheman migozashtand laghzide bashand.Ama anha niz farzandane khodayand,Farzandani ke MOVAGHATAN rahe khod ra gom kardand.be in dalil sare rahe ma gharar gereftand ke be doa’ kheir ma NIAZ dashtand.anha harkary bokonand ya na,vojodeshan MANE az pashraft va kamyabi ma NEmishavad.
Agar baraye anha barekat va amorzesh betalabim digar azareman nemidahand!!!!
(Catherine Ponder)

بهناز گفت...

کاش منم اونجا بودم!!
جام خالی!!

ساحره گفت...

بابا همون قبلی مال تو بود من چیکار کنم تو دیر اومدی!!