۱۳۸۷ مهر ۱۱, پنجشنبه

عشق ورزی به هر کس و ناکس!

صحیفه شکیباییه، به ایده دهندگی حسین:

شاد و سرخوش باشید!
سلامت و با ایمان باشید!
روزگار بر وفق مراد و پروردگار یارتان!
شاد و بی پروا باشید!
هیچوقت بی هدف نباشید!
سالم و سرزنده باشید!
بزرگ بزرگ بزرگ بزرگ باشید! اونقدر که کوچیک بودن و نه کوچیک شدن رو هم بلد باشید.
آدمای خوبی باشیم! البته دلیلی نداره شیطون نباشیم و همش رو اعصاب دوستامون راه نریم!!!
هیچوقت بی نت نباشید!!!
شاد شاد شاد، دل گنده دل گنده دل گنده باشید!
جسور اما آدم باشیم!
زندگیتون حبابی نباشه!
سربلند و عزیز باشید!
خوب خوب خوب خوب باشید!
پرتوان و آرام باشید! بازم میگم آروم بودن نقض شیطون بودن نیست!!
آشفته نباشید و خوشدل باشید!!
هیچوقت خجالتزده کسی نشید!
شبا خوب بخوابید!!
هیچی رو مجبور نشی تو خودت خفه کنی، هیچوقت!
صورتی صورتی باشید!

دوس دارم همه خوب باشن و من همه رو دوست داشته باشم. تقریبا همیشه اولش با همین دید میرم طرف آدما ولی وقتی میخوره تو ذوقم...!! نسبتا از نیروی بخشایش خوبی برخوردارم، بارها و بارها آدما رو میبخشم. خیلی وقتا یادم میره که با طرف قهر بودم!! خیلی وقتا خوبیاشون برام بزرگتر جلوه میکنه ولی گاهی نمیشه، شاید طرف خودش مصرانه میخواد که دعوا داشته باشم باهاش. باشه، خودش خواست. گرچه اینجاهم گاهی ناموفقم!
واقعا خوبه آدم بخواد همه رو دوست بداره؟(البته این برای هرکسی حدی داره، همینقدر بسشه!!)
هر کس و ناکسی رو باید در حد خودش دوست داشت؟
مضر نیست؟
خطرناک چی؟ اونم نیست؟

خب، اینم از دانشگاه =
یه عالمه 3واحدی، یه عالمه 2واحدی بدتر از 3واحدیا!! +
کلی تازه شدن دیدارها!! +
چندتا ورودی جدید که اونا منو میشناختن، من اونا رو نمیشناختم!!! آشنا شدیم ولی، خوب بود. +
خوابگاه و غذا و اوووووو........!! +
بدو بدو دنبال کلی کار!! +
بازم داستان قدیمی سلام و احوالپرسی. تقریبا همون آش است و همون کاسه. البته بی انصافی نباشه، پیشرفتهای کوچولویی حاصل شده شکر خدا! +
یه نگاه چپ بین بچه ها که ناراحتم میکنه!

دورگه:
تو که منو میشناسی، من همیشه باید همه چیزو درست انجام بدم.

شاه شهر شیفتگان:
شما از دست من عصبانیید؟!

حسین:
باشه، ایندفعه تخفیف دادم.
پیشنهادتت رو سریعا به عمل نشوندم، چون باحال بود. تنکس!

ساحره:
باشروع سال تحصیلی، طبیعیه!

michi:
عید تو هم مبارک. نماز و روزه های تو هم قبول! :*

توانا و مهربون باشید!

۱۲ نظر:

MICHI گفت...

khoda bedad ba in nazarat!!!khanomam shoma mage shomal nabodi?????????????ajab vala!!!!!!!!!!!1mibinam bazia 2bare paidashon shod!!!!!!!!!!vay farda aslan hale didane.....haro nadaram!!!!

شاه شهر شیفتگان گفت...

سلام
نه اصلا عصبانی نیستم,فقط پیش ما بیاید و به ما سر بزنید.من خیلی خیلی ساکت و آروم و دل گنده هستم.با این چیزا عصبانی و ناراحت نمیشم,اما بیچاره کسی که نسبت به من نامردی کنه,از جمله یکی از استادام,تا به حسابش نرسم ولش نمیکنم,مگر اینکه...
دانشگاه ما هم بد نبود,بچه هاش همونطوری ,البته با فرقایی که فقط بعضیا متوجه میشن,بچه های ما هم سلام دادن بلد نیستن,البته یک سریهاشون...ولی با این روند معلومه سال دیگه بهتر میشن,البته بعضیا همین حالت رو دوست دارن.نگاه چپارو ببینید ولی به دل نگیرید.فکر نکنم منظوری داشته باشن.ببینم بچه های شمام اینطورین؟انقدر عجیب و دیوونه!!!همینطوری باشخصیت و متین .
الحق که این صحیفه ,درس زندگیه.هر کدومشون آدمی رو متحول میکنه.خوبه که اینا رو یادم نره,نه قول میدم یادم نره.
شاید نشه همه رو دوست داشت ولی نبایدم هیچوقت هیچوقت از کسی بدمون بیاد
خداحافظ

!!! گفت...

bah salam chetory mibinam ke bikara ziadan hamegi mondin ghazvin mondam chera hame mondam shayad fekr kardan ....!!!!!!!!!!!!!!!

!!! گفت...

chera asabaniam???????????
man be in khobi be sheida bego ke harfaye mano pak mikone!!!!!!!!
asan asab nadare!!(khoda bedadam berese shanbe emroz ke dasht kalamo mikand)rasty

!!! گفت...

nesfe ferestam dashtam migoftam fekr konam machal tarin daneshjo manam chon sare amar raftam neshestam koli ham jozve neveshtam darhali ke in vahedo barnadashtam!!!

!!! گفت...

وقتی که خودم را از بالای ساختمان پرت کردم....
درطبقه 10ام زن و شوهر به ظاهر مهربانی را دیدم که با خشونت باهم دعوا میکردند
در طبقه 9ام پیتر قوی جثه را دیدم که گریه میکرد!
در طبقه 8ام رز داشت گریه میکرد چون نامزدش ترکش کرده بود
در طبقه 7ام دن را دیدم که داروی ضد افسردگی هر روزش را داشت می خورد
در طبقه 6ام هنگ بیکار را دیدم که هنوزهم روزی 7روزنامه میخرد تا بلکه کاری پیدا کند
در طبقه 5ام آقای وانگ به ظاهر ثروتمند را دیدم که در خلوت حساب بدهکاریش را میرسید
در طبقه 4ام می را دیدم که با نامزدش کتکاری میکرد
در طبقه3 پیرمردی را دیدم که چشم به راهست تا شاید کسی به دیدنش بیاید
در طبقه 2 لی لی را دیدم که به عکس شوهرش که از 6ماه پیش مفقود شده بود –زل زده بود
قبل ار پریدن فکر میکردم از همه بیچاره ترم اما....
اما حالا میدانم که هرکس گرفتاری هاونگرانی های خودش را دارد.
بعد از دیدن همه فهمیدم وضعم آن قدر هم بد نبود.
حالا کسانی که همین الان دیدم دارند به من نگاه میکنند...
فکر میکنم آنها بعد از دیدن من با خودشان فکر میکنند وضعشان آنقدر هم بد نیست
(شیده جهرانی)

دانیال گفت...

خیلی جالب بود والبته تامل برانگیز!

لحظه ها را می گذرانیم که به خوشبختی برسیم.غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختین!
(دکتر شریعتی)

nike گفت...

Dear friends:
Happy new academic year!
Read this funny & short story to feel more happy and cheery before bad events happen (god forbidden of course!)
CAMPING WITH SHERLOCK HOLMES
Holmes and Dr.Watson went on a camping trip. after a good meal, they lay down and went to sleep. Some hours later, Holmes awoke and nudged his faithful friend. “Watson, look up at the sky and tell me what you see!”
“ I see millions of stars,” Watson said. “what does that tell you?” Holmes asked.
Watson replied : “Astronomically, it tells me that there are millions of galaxies and potentially billions of planets. Astrologically, I observe that Saturn is in Leo. Homologically, I deduce the time is approximately a quarter past three. Theologically, I can see that god is all-powerful. Meteorologically , I suspect we will have a beautiful day tomorrow. What does it tell you Holmes?”
“Watson you idiot !” he said. “Some one had stolen our tent!”
LAST SENTENCE;
Follow ur dreams and pursue them with courage for it is the pursuit of those dreams that makes life really worth living.

With best wishes & Good luck!

:) گفت...

قصه نبود راه بود،خار بود و خون.
لیلی ،قصه راه پرخون مینوشت.راه بود و لیلی می رفت.مجنون نبود.
دنیا ولی پر از نام مجنون بود.
لیلی تنها بود.لیلی همیشه تنهاست.
لیلی زخم برمی داشت اما شمشیررا نمی دید.شمشیر زن را نیز.
حریفی نبود لیلی تنها می باخت.زیرا که قصه،قصه باختن بود.
مجنون کلمه بود ناپیدا و گم.قصه عشق اما همه از مجنون بود.
مجنون نبود.
لیلی قصه اش را تنها می نوشت.
قصه که به آخر رسید،مجنون پیدا شد.لیلی مجنونش را دید.
لیلی گفت:پس قصه،قصه من وتوست.پس مجنون تویی!
خدا گفت:قصه نیست.راز است.این راز من و توست.برملا نمی شود،الا به مرگ.لیلی!تومرده ای.
لیلی مرده بود.
(عرفان نظر آهاری_لیلی نام تمام دختران زمین است)

:) گفت...

این کتاب رو بخونید!تازه باور می کنید مردها چقدر خودخواهن!!

!!! گفت...

بگذارید و بگذرید
ببینید و دل مبندید
که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت

دکتر شریعتی


http://iran-eng.com/showthread.php?t=50159

سمپا گفت...

به خاطر این روحیت بهت تبریک میگم . بخشیدن همیشه آسون نیست. به داشتن همچین دوستی افتخار میکنم!
فکر میکنم آدما رو باید همین طوری که هستن قبول کرد،تغییر دادن آدما خیلی مشکله!شاید همه رو بشه دوست داشت. هر آدمی مثل یه لیوانه که یه بخش پر داره. سخته! ولی میشه همیشه نیمه پر لیوانو دید! فقط یه کم تمرین میخواد.
حتی دوست داشتن کسی که کاملا با تو مخالف یه هنره که هر کی نداره!