ساعتی که کنار کامپیوترمه خوابیده!! روی ساعت 3:13. یاد یه چیزی افتادم که قبلا خونده بودم:
من و تو دنبال هم میدویدیم، باتری که تمام شد، من روی 12 ماندم و تو روی 6!!!!
عقربه های ساعت من ولی خیلی خوش شانس تر بودن، خیلی نزدیک هم وایستادن، اگه هردو دست دراز کنن به هم میرسن.
ساعتم مونده روی 3:13. دوست داشتی گاهی بتونی عقربه های ساعتو با دست نگه داری، زمان وایسته؟ من که دوست نداشتم. همینجوری که زمان میگذره. با همه تلخی ها و شیرینیهاش، با همه سختی و آسونیهاش، با همه خنده ها و گریه هاش، و اون لحظه هایی که نمیدونی اشکی یا لبخند، آره دقیقا حتی لحظه هایی که نمیدونی اشکی یا لبخند، با همه اینا، همه و همه باهم، دوست دارم بذارم زمان بگذره.
شاید واسه این که میدونم حتی اگه بخوامم، نمیتونم زمانو نگه دارم.
نچ...!! یه کم که فکر میکنم، میبینم نه، حتی اگه قدرتشو داشتمم، این کارو نمیکردم.
مست دنیا باشیم!!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
۹ نظر:
منم وقتی میرم تو دنیای خودم همین طوری میشه!
1 ساعتی برا خودم دور میزنم بعد میبینم 10 دقیقه بیشتر نشده... چرا؟!
فکرش رو که میکنم میبینم خیلی موقعها هست که در لحظه دلت میخواد زمان رو تندتر کنی. لحظههایی (ساعاتی!) که پشت در کلاس بودم، لحظههای پشت در اتاق عمل، وقتهایی که دلم تنگه...، لحظههای سختی که داشتم از اضطراب میترکیدم.
خیلی وقتها هم بوده که در لحظه دلم میخواد زمان رو همونجا که هست نگهش دارم. مثل لحظههایی که کنار دوست داشتنیهای زندگیم دارم خوش میگذرونم،دوستام، خونوادهم، حتی لحظههایی که نمیدونم تلخم یا شیرین
اما بعدش از دور که نگاه میکنم میبینم که نه!! دوست دارم همهشون همونجایی که هستن باشن، همونقدری که هستن.
مشکل اینجاس که این حس رو فقط وقتی از دور نگاهش میکنم دارم. میدونم دوباره اگه همونجا باشم بسته به مورد بازهم دلم میخواد ساعت رو تندتر کنم، یا خفه.
بعضی وقتها هم می خوایم زمان به سرعت سپری بشه ...
شاید تو این کارو نکنی ولی این آرزوی منه و در بعضی موارد
خواسته ی مردم دیگه و حتی تو !
پس اینقدر شادی به زندگیت تزریق نکن چون قند زیادیم مرض قند میاره!
این ماییم که زمان رو ساختیم فکر میکنی اگه هفته ها هشته بشه چی میشه ؟
یه روز بیشتر میداری توش؟
خب ما میتونیم بعضی زمان ها رو آهسته و بعضییو تند بگذرونیم
اما من زیاد از زمان خوشم نمیاد چون به نظرم کنترلش از دستم خارجه واسه همون دوستش ندارم اما اون ایده ی تقلبو خوشم اومد
حقیقت انسان به آنچه اظهار می کند نیست..بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن عاجز است. بنابراین اگر خواستی او را بشناسی نه به گفته هایش ، بلکه به ناگفته هایش گوش کن
به لطف تیک تیک ساعت شنی...
بگذار سر به سينه من تا كه بشنوي
آهنگ اشتياق دلي دردمند را
شايد كه بيش ازين نپسندي به كار عشق
آزار اين رميده سر در كمند را
بگذار سر به سينه ي من تا بگويمت
اندوه چيست ،عشق كدامست ،غم كجاست
بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان
عمري است در هواي تو از آشيان جداست
دلتنگم آن چنان كه اگر ببينمت به كام
خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت
شايد كه جاودانه بماني كنار من
اي نازنين كه هيچ وفا نيست با منت
تو آسمان آبي آرام و روشني
من چون كبوتري كه پرم در هواي تو
يك شب ستاره هاي ترا دانه چين كنم
با اشك شرم خويش بريزم به پاي تو
بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت اي چشمه شراب
بيمار خنده هاي توام بيشتر بخند
خورشيد آرزوي مني گرم تر بتاب
دلم تنگته
بی وفا شدم برای همه می دونم..
چون دنیا بی وفایی کرده
خیلی نامرده..خیلی..
دوست دارم..
ارسال یک نظر