۱۳۸۶ اسفند ۲۸, سه‌شنبه

سالتون پر از بهشت باشه!

مردی بسیار متمکن روزی به کارگرانی برای کار در باغش نیاز داشت. بنابراین پیشکارش را به میدان شهر فرستاد تا کارگرانی را برای کار اجیر کند. پیشکار رفت و همه کارگران را اجیر کرد و آنها مشغول به کار شدند. کارگرانی که در میدان نبودند موضوع را شنیدند و آنها نیز آمدند. تا دم غروب کارگران دیگری نیز به جمع اضافه شدند. گرچه این کارگران تازه٬ غروب بود که رسیدند٬ اما مرد ثروتمند آنها را نیز استخدام کرد. شبانگاه٬ مرد همه کارگران را گرد آورد و به همه آنها دستمزدی یکسان داد. آنانی که از صبح مشغول به کار بودند آزرده شدند و گفتند:"این بی انصافی است. ما از صبح کار کرده ایم و اینان تازه به ما ملحق شدند."


مرد خندید:"به دیگران کاری نداشته باشید. آیا آنچه به خود شما داده ام کم است؟"


کارگران یک صدا گفتند:"نه٬ این حتی بیشتر از دستمزد معمولی ما است. اما با این وجود این انصاف نیست که اینانی که دیر رسیدندو کاری نکردند همان دستمزدی را بگیرند که ما گرفتیم."


مرد دارا گفت:" من به آنها داده ام زیرا بسیار دارم. من از استغنای خویش می بخشم. شما بیش از توقعتان گرفتید پس مقایسه نکنید. من در ازای کارشان نیست که به آنها دستمزد می دهم بلکه می دهم چون برای دادن و بخشیدن بسیار دارم. من از سر بی نیازی است که می بخشم."


مسیح:


بعضی برای رسیدن به خدا سخت می کوشند. بعضی درست دم غروب از راه می رسند. بعضی هم وقتی کار تمام شده پیدایشان می شود. اما همه به یکسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار می گیرند.


شما نمی دانید که خدا نه استحقاق بنده٬ که دارایی را خویش را می نگرد. او به غنای خود نگاه می کند نه به کار ما. از غنای ذات الهی جز بهشت نمی شکفد. باید هم این گونه باشد. بهشت ظهور بی نیازی و غنای خداوند است. دوزخ را همین خشکه مقدسها و تنگ نظرها برپا داشته اند. زیرا اینان آنقدر بخیل و حسودند که نمی توانند جز خود را مشمول لطف الهی ببینند.







این آخرین پستم توی سال ۱۳۸۶هجری خورشیدی بود.


شاد و بی پروا باشید٬ نوروزتان فرخنده!

۱۳۸۶ اسفند ۱۳, دوشنبه

علم کفر است, کفر!!!+ یک شعر از یک نفر هم سن خودم.

-" آسمون دیدین آبیه؟ میدونین چرا؟ چون اون طرف آسمون ظلمت محضه٬ تاریکه تاریکه٬ ولی این طرف روشن روشنه٬ سفیده سفید٬ سفید و سیاه وقتی با هم مخلوط میشن چی میشه؟ میشه آبی. واسه همینه که آسمون آبیه."


اینا حرفای کاملا جدی یه استاد دانشگاهه سر کلاس اندیشه اسلامی یا همون معارف خودمون٬ این استاد تحصیلات حوزوی داره یعنی عبا و امامه داره یعنی توی مساجد و مجالس میره بالای منبر برای مردم صحبت می کنه. و اونجاهم حتما همین طوری حرف میزنه. و یه قشر خاص مردم که البته تعدادشون هم کم نیست٬ کاملا حرفاشو جدی میگیرن و فکر میکنند درست ترین و ثابت شده ترین نظریه ها رو مطرح میکنه. یعنی مثلا فکر می کنند آسمون به خاطر این آبیه که پشتش سیاهه٬ جلوش سفید. حالا این که شب چرا آسمون سیاهه بماند. بعد بچه یکی از همین آدما میره مدرسه بهش یاد می دن که آسمون توی روز به خاطر بازتاب نور خورشید از آب آبی دریاست که آبیه. بعد پدر و مادر کلی عصبانی و ناراحت میشن که چرا به بچه توی مدرسه چیزای اشتباه یاد میدن یا چرا نقش دین کمرنگ شده. یا اگه یه کس دیگه بهشون بگه که آسمون نه به دلیلی که تو فکر میکنی بلکه به این دلیل آبیه٬ فکر میکنه طرف کافره!! این اتفاق برای خود من هم افتاده. یکی از آشناهامون که عضوی از همون قشریه که گفتم٬ داشت به شدت با من بحث می کرد که انسان از میمون به وجود نیومده٬ این کفر محضه که تو داری میگی. حالا هرچی من میگفتم بابا آخه کی گفت انسان از میمون به وجود اومده! فقط اجداد خیلی دور انسان تو هر دوره ای یه ویژگیهای ظاهری مشترک با میمونا داشتن. (مثلا تو یه دوره ای انسانها دستهاشون بلند بود و افتادگی شانه داشتند یعنی دستاشون مثل بعضی میمونای امروزی رو زمین کشیده میشد.) اقا مگه تو کت ایشون میرفت. فقط میگفت نه تو اشتباه میکنی حضرت آدم و حوا که دقیقا شبیه ما بودن٬ ییهو از آسمون افتادن زمین که حتی دشت نزولشون هم تو عربستان پیدا شده. گیر داده بود که دختر کفر نگو!!!!


این طوری میشه که علم میشه کفر و یه عده که وضعشون خیلی خرابه٬ تحصیل علم رو تو شرایط حاکم گناه میدونن و ترجیح میدن بچه هاشون یا تحصیل نکنن یا تحصیل حوزوی بکنن. و البته ترجیح میدن تا جای ممکن از آدمایی که درس و دانشگاه حالیشونه فاصله بگیرن. این چیزا عواقب خیلی بدی داره٬ خیلی بد!!





این شعرو از وبلاگ یکی از دوستام برداشتم. خیلی خوشگله. پیشنهاد میدم شعرو از خود وبلاگ اصلی هم بخونید چون اونجا یه آهنگ هم داره همراهش:


ای کاش نمی دیدم که غرق تماشای توام


 


ای کاش نمی دیدم درگیری احساس مرا تا به کجا خواهد برد


 


آیینه ها می گذرند


 


ذهن ما، لحظه ها در حرکت


 


و تو سرشار ز راز بودن و هیاهوی حیات


 


و صد افسوس که فرصت نشد این بار به تو خیره شوم


 


 و بگویم ای دوست


 


که نگاه پر از آه و غم و آتش


 


برایم زیباست....


 


                                                      آرام-۸۶


آدرس وبلاگ: http://sayeroshan-me.blogfa.com/




روزگار بر وفق مراد و پروردگار یارتان!