علامت سعادت آنست که مطیع میباشی و میترسی که نباید مردود باشی
و
علامت شقاوت آنست که معصیت میکنی و امید داری که مقبول باشی.
حرف من: لرزه به تن آدم میفته!!
با این پاسخای کامنت حتی اگه بخوام هم پستم کوتاه نمیشه!! ؛)
مازاد:
ما بیشتر! :*
حسین:
"خل درون"! ترکیبی بسیار زیبا بود، دوستم اومدش!! D:
نه منظورم بلاگ تو نبود خوشبختانه!! D: خواستم با باقی کامنتا همخونی داشته باشم.
تو این روزا کارت از کتکم گذشته مثل این که!! :d
دورگه:
ما که دیگه عادت کردیم به این نگاها، مگه نه؟! ولی اون روز اون عروسکه واقعا نگاه کردنم داشت!!D:
uriel:
این همون و اونایی که مینویسی باعث میشه کلی آدم بریزن سرم و ازم توضیح بخوان. حالا مگه باور میکنن که خیلیاشو خودمم نمیفهمم ینی چی!!:d
آره حساب سن تو & ساحره رو نکرده بودم!!
زمانش مطمئنا تو بهتر یادته به خاطر همون اون!!:d
دانیال:
خیلی خوب بود: "حالام کم جوونی نمیکنم." راس میگی شاید همه اینارو بشه جوونی تعریف کرد. به هر حال خیلی حال میده، لذت عجیبی داره!
شاه شهر شیفتگان:
حسرت خوب نیست. بهتره به خوشی یادش بیاریم.
mahdi:
تازه داشتم خوشحال میشدم که املات درست شده، باز خراب شد!!
فکر کنم بعد از نوشتن این پست آهنگ بلاگو عوض کنم، نمیدونم با تعریفات جور دربیاد یا نه ولی خب من دوست دارم هردو رو.
michi:
عسل بانو شرمندمون کردی با این نوشته متحول کننده و زیبات. اینو از همون کتابی برداشتی که داشتی میخوندی نه؟! عکسشو میخوای بذارم اینجا؟! ؛)
بهناز:
واقعا هم جات خالی!! باشه، دیشب که دیدمت، بعدا حتما بازم میبینمت. قول میدم ایندفه دیگه زود بیام و دیر برم!! D:
بعدا نوشت:
دیروز یکی بهم گفت که اگه میخوای اسمت سیرینگل خونده بشه باید بنویسی siringle نه siringel. راست میگفت، خودم باید میفهمیدم قبلا. زین پس درستشو مینویسم.
صورتی صورتی باشید! D:
۱۳۸۷ مهر ۴, پنجشنبه
۱۳۸۷ شهریور ۲۹, جمعه
دلم میخواد بلند بلند بخندم!!
عجب حسیه این حس بچگی!! بچه بودن خوبه ولی بهترش اینه:
بیش از یک سال پیش. یک جمعه فکر کنم بهاری. کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان نمایشگاه اسباب بازی راه انداخته. توی نمایشگاه پر از بچه های کوچولوی خوشحال وگاهی هم کلافه همراه والینشونه. اون وسط نزدیک ده نفر آدم 17 تا 19 ساله دارن با خنده و سر و صدا راه میرن و همه با هم چی میخونن؟ اینو:
ک مثل کپل
صحرا شده پر ز گل
گ مثل گردو
ب مثل بهار
هچو، هچو
همین امروز، سرزمین عجایب. اونجام پر از بچه های کوچولوه. حداقل قطار رویاییش اینجوریه. این بارم نزدیک ده نفر آدم 19 تا 21 ساله به زور خودشونو توی این قطاره جا کردن و چی میخونن؟ اگه گفتی!! D: تازه وارد تونلشم که میشه جیغ میکشن!! از پله برقی که میره پایین میرن بالا، وایمیستن محو تماشای عروسکای بازی شانس میشن و .... اصلا هم سراغ بولینگ و بیلیارد و ... که مخصوص بزرگسالان نمیرن!! D: مگه 19 تا 21 سال گروه سنی الف نبود؟!! D: تازه یه عروسک گنده گنده هم میدن کادوی زادروز دوستی که 20سالش تموم میشه.
عجیب حسیه این حس بچگی!! با هیچی عوض نمیکنم. بی پروا و بدون پایبندی به قوانین مسخره که هیچ جا تدوین نشده و هیچ لزومی نداره رعایتشون کنی، بلند داد زدنو، حرف زدنو، خندیدنو، برعکس جهت پله برقی راه رفتنو، همیشه تو خیابون از رو جدول راه رفتنو، ...! با هیچی عوض نمیکنم! حتی اگه گاهی بین کسایی باشم که خیلی خانوم تر یا آقاتر از این حرفان!!
ولی گاهی نمیشه. اینجا دیگه نمیشه. این بار دیگه نمیشه. فلان حرفو نباید بزنی. فلان رفتارو نباید نشون بدی. فلان حرکتو نباید بکنی. اینجا دیگه مجبوری از تعریف جاافتاده ولی از نظر من اشتباه بزرگ شدن پیروی کنی! :(
اگه دیدی یه وقت پکرم، بدون زیادی مجبور شدم خانوم باشم!!
جواب کامنتارم من تو خودم نگه ندارم دیگه نه؟! D:
مازاد:
من کجام یا تو؟! خواهر دوماد شدی دیگه مارو تحویل نمیگیری!!
حسین:
حالا تا شروع کلاسا خیلی مونده.
حس یه طوریه دلت واسه اینه که یه چیزایی رو الکی جدی گرفتی+یه کمی حسودی+کمبود واحد. میریزیم توی قابلمه، یه کم که جوشید کامل هم میزنیم، میشه حس یه طوریه مهندس حسین!! :d
پرنسس:
اختیار داری، قابلتو نداشت!! D:
شاه شهر شیفتگان:
بعید میدونم واسه دعای من بوده باشه ولی خب بازم میگم هرچی خیره انشاا...!
هیچی رو مجبور نشی تو خودت خفه کنی، هیچوقت!
بیش از یک سال پیش. یک جمعه فکر کنم بهاری. کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان نمایشگاه اسباب بازی راه انداخته. توی نمایشگاه پر از بچه های کوچولوی خوشحال وگاهی هم کلافه همراه والینشونه. اون وسط نزدیک ده نفر آدم 17 تا 19 ساله دارن با خنده و سر و صدا راه میرن و همه با هم چی میخونن؟ اینو:
ک مثل کپل
صحرا شده پر ز گل
گ مثل گردو
ب مثل بهار
هچو، هچو
همین امروز، سرزمین عجایب. اونجام پر از بچه های کوچولوه. حداقل قطار رویاییش اینجوریه. این بارم نزدیک ده نفر آدم 19 تا 21 ساله به زور خودشونو توی این قطاره جا کردن و چی میخونن؟ اگه گفتی!! D: تازه وارد تونلشم که میشه جیغ میکشن!! از پله برقی که میره پایین میرن بالا، وایمیستن محو تماشای عروسکای بازی شانس میشن و .... اصلا هم سراغ بولینگ و بیلیارد و ... که مخصوص بزرگسالان نمیرن!! D: مگه 19 تا 21 سال گروه سنی الف نبود؟!! D: تازه یه عروسک گنده گنده هم میدن کادوی زادروز دوستی که 20سالش تموم میشه.
عجیب حسیه این حس بچگی!! با هیچی عوض نمیکنم. بی پروا و بدون پایبندی به قوانین مسخره که هیچ جا تدوین نشده و هیچ لزومی نداره رعایتشون کنی، بلند داد زدنو، حرف زدنو، خندیدنو، برعکس جهت پله برقی راه رفتنو، همیشه تو خیابون از رو جدول راه رفتنو، ...! با هیچی عوض نمیکنم! حتی اگه گاهی بین کسایی باشم که خیلی خانوم تر یا آقاتر از این حرفان!!
ولی گاهی نمیشه. اینجا دیگه نمیشه. این بار دیگه نمیشه. فلان حرفو نباید بزنی. فلان رفتارو نباید نشون بدی. فلان حرکتو نباید بکنی. اینجا دیگه مجبوری از تعریف جاافتاده ولی از نظر من اشتباه بزرگ شدن پیروی کنی! :(
اگه دیدی یه وقت پکرم، بدون زیادی مجبور شدم خانوم باشم!!
جواب کامنتارم من تو خودم نگه ندارم دیگه نه؟! D:
مازاد:
من کجام یا تو؟! خواهر دوماد شدی دیگه مارو تحویل نمیگیری!!
حسین:
حالا تا شروع کلاسا خیلی مونده.
حس یه طوریه دلت واسه اینه که یه چیزایی رو الکی جدی گرفتی+یه کمی حسودی+کمبود واحد. میریزیم توی قابلمه، یه کم که جوشید کامل هم میزنیم، میشه حس یه طوریه مهندس حسین!! :d
پرنسس:
اختیار داری، قابلتو نداشت!! D:
شاه شهر شیفتگان:
بعید میدونم واسه دعای من بوده باشه ولی خب بازم میگم هرچی خیره انشاا...!
هیچی رو مجبور نشی تو خودت خفه کنی، هیچوقت!
۱۳۸۷ شهریور ۲۰, چهارشنبه
دل تراوشهای ما
از دل ما هم گاهی میتراود چیزی!!
ولی اینارو همینجوری اینجا نوشتم که نوشته باشم! جدی نگیرید! ؛)
جان از جانم گرفتند...!
جایی خوانده بودم:
"جدایی بسی از مرگ بدتر است."
سر تکانیده، گفته بودم با خود:
"مرگ را نمیدانند اینها!"
امروز اما فهمیدم،
من جدایی را نمیدانستم!
امروز جهان میشوم
امروز جهانی میشوم
جهانی در جهانی و...
جهانی در جهانی دیگر
بار چندم است که دلم تنگ میشود تو را؟
بار چندم است که باز نیاموختم، نیاموختم
توبه کنم تو را؟!
بار چندم است که قاب عکس به رو میخوابانم؟
بار چندم است که باز تنهایم از تو ؟!
کسی خواست تیکه بپرونه؟! اگه جرات داری؟!! :d
دست پیش میگیریم که پس نیفتیم!! D:
بعداتر نوشت: هی گفتم یه چیزی کمه ها! نگو جواب کامنت پاک از یادمان رفته!!
خب، شروع میکنیم:
دورگه:
جدای از حرفای uriel که کاملا حق میدم بهش، هرکی ندونه فکر میکنه ما یه وقت خدایی نکرده اون شب به علت زادروز جنابعالی نبود که تحویلت گرفتیم و رسوندیمت؛ وگرنه حقت بود تو همون ترافیک نشات گرفته از کنسرت شجریان پیاده تان مینمودیم!! :d
و هرکی ندونه فکر میکنه همون روز دوتا رمان هدیه نگرفتی!!
و جانم برنامه های رادیویی رو اصولا نمیبینن، میشنون!! :d
uriel:
کامنتای مشتی میذاری، خجالتزده مان میکنی!! :)
بله همون رمانست اگر تابلو نفرمایید!! :d
nike:
welcome dear. i waited for U for several days & I really missed U. my blog told U this sentences, not me!! :b
michi:
اون شب خونتون خیلی خوش گذشت، دل بقیه بسوزه!! ؛)
شاه شهر شیفتگان:
من گفتم با رمان خوندن حال نمیکنم، نگفتم رمان چیز بدیه!! اینا حرفای چندتا نویسنده راجع به رمان:
رمانی که جزء ناشناخته ای از هستی را کشف نکند، غیراخلاقی است. شناخت یگانه اخلاق رمان است.
هر رمان باید بر هستی انسان نور بیشتری بتاباند و زوایای مبهم و ناشناخته آن را روشن سازد.
رمان میتواند انسان را در راه رسیدن به بلوغ و کمال یاری دهد.
به عبارتی خیلیا از رمان چیزایی یاد میگیرن که ما نمیگیریم.
کاربیکارا هم چینیا به جدول میگن!! D:
ان شاا... به آنچه خواستید برسید.
ضمنا اینترنت مخابرات هم چیز خوبیه ها همون شماره ها که با 909 شروع میشه!!
شبا خوب بخوابید!!
آخه من چند شبه خواب ندارم، نمدونم چرا!!
ولی اینارو همینجوری اینجا نوشتم که نوشته باشم! جدی نگیرید! ؛)
جان از جانم گرفتند...!
جایی خوانده بودم:
"جدایی بسی از مرگ بدتر است."
سر تکانیده، گفته بودم با خود:
"مرگ را نمیدانند اینها!"
امروز اما فهمیدم،
من جدایی را نمیدانستم!
امروز جهان میشوم
امروز جهانی میشوم
جهانی در جهانی و...
جهانی در جهانی دیگر
بار چندم است که دلم تنگ میشود تو را؟
بار چندم است که باز نیاموختم، نیاموختم
توبه کنم تو را؟!
بار چندم است که قاب عکس به رو میخوابانم؟
بار چندم است که باز تنهایم از تو ؟!
کسی خواست تیکه بپرونه؟! اگه جرات داری؟!! :d
دست پیش میگیریم که پس نیفتیم!! D:
بعداتر نوشت: هی گفتم یه چیزی کمه ها! نگو جواب کامنت پاک از یادمان رفته!!
خب، شروع میکنیم:
دورگه:
جدای از حرفای uriel که کاملا حق میدم بهش، هرکی ندونه فکر میکنه ما یه وقت خدایی نکرده اون شب به علت زادروز جنابعالی نبود که تحویلت گرفتیم و رسوندیمت؛ وگرنه حقت بود تو همون ترافیک نشات گرفته از کنسرت شجریان پیاده تان مینمودیم!! :d
و هرکی ندونه فکر میکنه همون روز دوتا رمان هدیه نگرفتی!!
و جانم برنامه های رادیویی رو اصولا نمیبینن، میشنون!! :d
uriel:
کامنتای مشتی میذاری، خجالتزده مان میکنی!! :)
بله همون رمانست اگر تابلو نفرمایید!! :d
nike:
welcome dear. i waited for U for several days & I really missed U. my blog told U this sentences, not me!! :b
michi:
اون شب خونتون خیلی خوش گذشت، دل بقیه بسوزه!! ؛)
شاه شهر شیفتگان:
من گفتم با رمان خوندن حال نمیکنم، نگفتم رمان چیز بدیه!! اینا حرفای چندتا نویسنده راجع به رمان:
رمانی که جزء ناشناخته ای از هستی را کشف نکند، غیراخلاقی است. شناخت یگانه اخلاق رمان است.
هر رمان باید بر هستی انسان نور بیشتری بتاباند و زوایای مبهم و ناشناخته آن را روشن سازد.
رمان میتواند انسان را در راه رسیدن به بلوغ و کمال یاری دهد.
به عبارتی خیلیا از رمان چیزایی یاد میگیرن که ما نمیگیریم.
کاربیکارا هم چینیا به جدول میگن!! D:
ان شاا... به آنچه خواستید برسید.
ضمنا اینترنت مخابرات هم چیز خوبیه ها همون شماره ها که با 909 شروع میشه!!
شبا خوب بخوابید!!
آخه من چند شبه خواب ندارم، نمدونم چرا!!
۱۳۸۷ شهریور ۱۵, جمعه
کوچیک کوچیک از زندگانی
1. ترانه:
یه برنامه واسه جوونی،
لذت سبز آسمونی
قدر میکروفونو میدونی
عشوه نیا آی بچه
حرف من:
توصیف خیلی خوبیه برای مجریای برنامه ماه رمضون شبکه سه!!
2. خوشحالم، خیلی خوشحال:
همین الان خبر گرفتم که یکی از دوستام دامپزشکی دانشگاه تهران و دوتاشون پزشکی دانشگاه ایران قبول شدن!! من خوشحال نباشم کی باشه؟!
3. اخبار، سیاست:
مدت نسبتا زیادیه که همه برنامه های CNN حول انتخابات ریاست جمهوری میگرده. کم و بیش از چیزایی که میدیدم، فکر میکردم اگه mCcain پیروز بشه، پدرپدربزرگ ایران دراومده ولی چند روز پیش چیزی شنیدم که ... وای...؛ تحلیلگر سیاسی مثل همیشه داره صحبت میکنه و توی حرفاش با خنده ای که بیشتر شبیه قهقهه آدم بدای تو کارتوناست، جمله ای میگه با این معنی: "اگه mCcain رییس جمهور بشه، ایرانیها باید حسابی نگران زندگیشون باشن!!"
خب واقعا فکر میکنی چه حسی میتونستم داشته باشم؟!! :(
4. خاطره:
با دوستان رفتیم گردش، شب ساعت نزدیک دهه و دارم سعی میکنم خودمو به سرعت برسونم خونه که...، خیابونو بستن!! عملیات تونل سازی مترو!!! "وای عجب بدشانسیی!!"برو از کوچه ها و خیابونای پشتی دور بزن و ساعت ده و نیم بالاخره برس خونه!! خانواده مسلما عصبانی میباشند. اون شب نقش یه گارسون حرف گوش کنو بازی میکنی. تا فردا صبح همه چی درست شده ولی...، خیابون دیشب به خاطر همون طونله ریزش کرده و کلی ماشین با سرنشیناشون رفتن پایین. "وای عجب شانسی!!"
حرف من:
چطوره راجع به قضایا زود قضاوت نکنیم نه؟! اگه اون شب میمردم چی؟! (; d:
5. کتاب:
با رمان خوندن اصلا حال نمیکنم ولی این اواخر از سر حس کنجکاوی یا همون فضولی مفرط خودمون، به زورم که شده یه رمان خوندم. بازم حال نکردم ولی!!
6. یه کتاب دیگه:
عوضش یه کتاب راجع به نوروز گیرآوردم، دارم میخونم . عشق میکنم باهاش!
7. رادیو:
رادیو تهران (FM 95.0) هرروز از ساعت 7:30 تا 8:30 یه مسابقه داره، اسمش مکث نودوپنجه. مردم زنگ میزنن به سوالاش یه جوابایی میدن، شنیدنی!! مثلا سوال اینه: از وزرای دوران پیش از اسلام ....، طرف جواب میده سید جمال الدین اسدآبادی!! آخه سیدجمال الدین...!!! جل الخالق!!
8. بازم ترانه:
الان دارم گوش میدم:
به صحرا بنگرم صحرا ته بینم، صحرا ته بینم
به دریا بنگرم دریا ته بینم، دریا ته بینم
به هرجا بنگرم کوه و درو دشت، کوه و در و دشت
نشان از قامت رعنا ته بینم، رعنا ته بینم
ای یارم ای یار، یار یار یارم ای یار
9. عقده تئاتر:
دیدی بالاخره این تابستونم اومد و رفت، من بازم یه تئاتر درست و حسابی نرفتم ببینم!! :(
10. دانشگاه:
این ترم 18واحد برداشتم، شاید حتی بشه 19واحد (که البته امیدوارم نشه!)!! به این میگن بدبختی؟! خریت؟! چی؟! ها؟! چی میگه؟!
11. بعداتر نوشت:
بازم اخبار، سیاست:
اخبار زرد همیشه توی همه کشورا طرفدارای خاص خودشو داره. عجب موجوداتیند این سیاسیون که حتی از این هم برای تبلیغات استفاده میکنن. مثلا امروزا یکی دیگه از خبرای داغ راجع به دوستم (!) McCain اینه:
palin's 17years old daughter is pregnant.
یا این یکی:
McCain's father-in-law has wiskey company, he has 2 wives & 7 children.
آخه به ما چه!!
یا مثلا چند وقت پیش گیرداده بود به مدونا!! همه حرف دعواهای پوچ و مسخره بین مدونا و مک کین بود. فکر کن، یه آدم سیاسی و یه خواننده پاپ و جاز!! چه ربطی به هم دارن!!
ولی خب معلومه فکرش خوب کار میکنه. اینجوری میتونه طرفداران اخبار زرد رو هم به سمت خودش جذب کنه.
هیچوقت خجالتزده کسی نشید!
یه برنامه واسه جوونی،
لذت سبز آسمونی
قدر میکروفونو میدونی
عشوه نیا آی بچه
حرف من:
توصیف خیلی خوبیه برای مجریای برنامه ماه رمضون شبکه سه!!
2. خوشحالم، خیلی خوشحال:
همین الان خبر گرفتم که یکی از دوستام دامپزشکی دانشگاه تهران و دوتاشون پزشکی دانشگاه ایران قبول شدن!! من خوشحال نباشم کی باشه؟!
3. اخبار، سیاست:
مدت نسبتا زیادیه که همه برنامه های CNN حول انتخابات ریاست جمهوری میگرده. کم و بیش از چیزایی که میدیدم، فکر میکردم اگه mCcain پیروز بشه، پدرپدربزرگ ایران دراومده ولی چند روز پیش چیزی شنیدم که ... وای...؛ تحلیلگر سیاسی مثل همیشه داره صحبت میکنه و توی حرفاش با خنده ای که بیشتر شبیه قهقهه آدم بدای تو کارتوناست، جمله ای میگه با این معنی: "اگه mCcain رییس جمهور بشه، ایرانیها باید حسابی نگران زندگیشون باشن!!"
خب واقعا فکر میکنی چه حسی میتونستم داشته باشم؟!! :(
4. خاطره:
با دوستان رفتیم گردش، شب ساعت نزدیک دهه و دارم سعی میکنم خودمو به سرعت برسونم خونه که...، خیابونو بستن!! عملیات تونل سازی مترو!!! "وای عجب بدشانسیی!!"برو از کوچه ها و خیابونای پشتی دور بزن و ساعت ده و نیم بالاخره برس خونه!! خانواده مسلما عصبانی میباشند. اون شب نقش یه گارسون حرف گوش کنو بازی میکنی. تا فردا صبح همه چی درست شده ولی...، خیابون دیشب به خاطر همون طونله ریزش کرده و کلی ماشین با سرنشیناشون رفتن پایین. "وای عجب شانسی!!"
حرف من:
چطوره راجع به قضایا زود قضاوت نکنیم نه؟! اگه اون شب میمردم چی؟! (; d:
5. کتاب:
با رمان خوندن اصلا حال نمیکنم ولی این اواخر از سر حس کنجکاوی یا همون فضولی مفرط خودمون، به زورم که شده یه رمان خوندم. بازم حال نکردم ولی!!
6. یه کتاب دیگه:
عوضش یه کتاب راجع به نوروز گیرآوردم، دارم میخونم . عشق میکنم باهاش!
7. رادیو:
رادیو تهران (FM 95.0) هرروز از ساعت 7:30 تا 8:30 یه مسابقه داره، اسمش مکث نودوپنجه. مردم زنگ میزنن به سوالاش یه جوابایی میدن، شنیدنی!! مثلا سوال اینه: از وزرای دوران پیش از اسلام ....، طرف جواب میده سید جمال الدین اسدآبادی!! آخه سیدجمال الدین...!!! جل الخالق!!
8. بازم ترانه:
الان دارم گوش میدم:
به صحرا بنگرم صحرا ته بینم، صحرا ته بینم
به دریا بنگرم دریا ته بینم، دریا ته بینم
به هرجا بنگرم کوه و درو دشت، کوه و در و دشت
نشان از قامت رعنا ته بینم، رعنا ته بینم
ای یارم ای یار، یار یار یارم ای یار
9. عقده تئاتر:
دیدی بالاخره این تابستونم اومد و رفت، من بازم یه تئاتر درست و حسابی نرفتم ببینم!! :(
10. دانشگاه:
این ترم 18واحد برداشتم، شاید حتی بشه 19واحد (که البته امیدوارم نشه!)!! به این میگن بدبختی؟! خریت؟! چی؟! ها؟! چی میگه؟!
11. بعداتر نوشت:
بازم اخبار، سیاست:
اخبار زرد همیشه توی همه کشورا طرفدارای خاص خودشو داره. عجب موجوداتیند این سیاسیون که حتی از این هم برای تبلیغات استفاده میکنن. مثلا امروزا یکی دیگه از خبرای داغ راجع به دوستم (!) McCain اینه:
palin's 17years old daughter is pregnant.
یا این یکی:
McCain's father-in-law has wiskey company, he has 2 wives & 7 children.
آخه به ما چه!!
یا مثلا چند وقت پیش گیرداده بود به مدونا!! همه حرف دعواهای پوچ و مسخره بین مدونا و مک کین بود. فکر کن، یه آدم سیاسی و یه خواننده پاپ و جاز!! چه ربطی به هم دارن!!
ولی خب معلومه فکرش خوب کار میکنه. اینجوری میتونه طرفداران اخبار زرد رو هم به سمت خودش جذب کنه.
هیچوقت خجالتزده کسی نشید!
اشتراک در:
پستها (Atom)