۱۳۸۷ آذر ۲۳, شنبه

بذار بگذره

ساعتی که کنار کامپیوترمه خوابیده!! روی ساعت 3:13. یاد یه چیزی افتادم که قبلا خونده بودم:
من و تو دنبال هم میدویدیم، باتری که تمام شد، من روی 12 ماندم و تو روی 6!!!!
عقربه های ساعت من ولی خیلی خوش شانس تر بودن، خیلی نزدیک هم وایستادن، اگه هردو دست دراز کنن به هم میرسن.
ساعتم مونده روی 3:13. دوست داشتی گاهی بتونی عقربه های ساعتو با دست نگه داری، زمان وایسته؟ من که دوست نداشتم. همینجوری که زمان میگذره. با همه تلخی ها و شیرینیهاش، با همه سختی و آسونیهاش، با همه خنده ها و گریه هاش، و اون لحظه هایی که نمیدونی اشکی یا لبخند، آره دقیقا حتی لحظه هایی که نمیدونی اشکی یا لبخند، با همه اینا، همه و همه باهم، دوست دارم بذارم زمان بگذره.
شاید واسه این که میدونم حتی اگه بخوامم، نمیتونم زمانو نگه دارم.
نچ...!! یه کم که فکر میکنم، میبینم نه، حتی اگه قدرتشو داشتمم، این کارو نمیکردم.

مست دنیا باشیم!!