من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هشیار است
و چه اندازه تنم هشیار است
نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه!
چه کسی پشت درختان است؟هیچ، میچرد گاوی در کرد
ظهر تابستان است
سایه ها میدانند که چه تابستانیست
...
در دل من چیزیست
مثل یک بیشه نور،
مثل خواب دم صبح
و چنان بیتابم
که دلم میخواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه
دورها آواییست،
که مرا میخواند
این دقیقا با پست قبلی در ارتباطه ؛)
من دعا لازمم کمی!:)
حسین:
استعدادات باید شکفته بشه دیگه بالاخره. من در این راه کمکت میکنمD:
اتفاقا منم خیلی وقتا احساس پرت بودن میکنم. آخجون پس تهنا نیستم!!
منم امیدوارم سالهای پیش رو خوب خوب باشه:)
دورگه:
راجع به امتحان موافقم!D:
منم قبلا ها به فکرام راجع به آینده اهمیت نمیدادم ولی مدتیه میدم.
دانیال:
تا الان دوتا سال هست که هیچ یادم نمیره:
84 و 87 :)
دیدم تو میترسی از قالبه، عوضیدمشD:
عکسه ربطی به اون نداره که!! شاید پسره انقده تخته تو سرش خورد شده، گذاشته رفته!!؛)
ساحره:
:)
نمیدونم راجع به بیان درست منظور خیلیم موفق محسوب نمیشم!!
uriel:
آره بهترینش اینه که الان ازش لذت ببرم حسابی. واقعا هم لذت بخشه:)
هرچی باشه از ترس بهترهو هرچند خیلیم راحت نیست دوری از ترس!!
لذت ببرید از همه چیز حتی از نگرانیاتون!! :)
۵ نظر:
چه طوری؟ چند بار نظر گذاشتم نرسید
هه!
سوم شدم آخ جون!
يه چيز بگم اين قالبت خيلي خوبتره!
:>
البته ادب حكم ميكنه بگم مباركه!
کی دعا نیاز ندازه؟؟؟
خوبی؟؟؟
الحق که دختر شکیبا!!
می شه از نگرانی ها هم لذت برد؟!
ارسال یک نظر