۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۹, شنبه

سر روزگا کلاه نمیره

ایمن مشو زفتنه چون خود فتنه میکنی
گر چیره ای تو، چیره تر است روزگار
افسونگر روزگار تو را هم کند فسون
صیاد چرخ پیر تو را هم کند شکار
مورم، کسی مرا نشکند هیچگاه به عمر
ماری تو، هرکجاست بکوبند مغز مار
با بد جز بدی نکند چرخ نیلگون
از خار هیچ میوه نچیند غیر خار
جز نام نیک و زشت نماند زکارها
جز نیکویی مکن که جهان نیست پایدار
دلم برای اونایی که میخوان سر روزگار کلاه بذارن میسوزه. اونا که همه فکر و ذکرشون اینه که شرایطو طور دیگری رقم بزنن؛ شرایط هرچی که میخواد باشه. دلم واسه اونا که خودشونم نمیدونن چی میخوان فقط میدونن که باید یه چیزی بخوان و بهش برسند و برای رسیدن به اینم زمین و زمانو به حق یا نا به حق به هم میریزن میسوزه. واقعا خیلی درمانده اند.
هیچوقت درمونده نباشید.
دست کم بدونید کجاییم و کجا میرید و چطوری میرید.

۴ نظر:

یک دوست گفت...

انگار پای ثانیه ها لنگ می شود
وقتی دلی برای دلی تنگ می شود
پیشم بیا... خوشحالم کن

دانیال گفت...

به قول حافظ:
جهان پیر است و بی بنیاد,ازین فرهاد کش فریاد...

همه بزرگان علم و دین و ادب گفتن که این جهان مکار و فریبکاره!
همه ی ما هم اینو میدونیم.
با این حال همه ی ما به نوعی فریب مکرشو میخوریم.
این بخاطر این نیست که خودمون دوست داریم فریبشو بخوریم؟

طعم زندگی گفت...

شاید تا فریبشو نخوری نمی فهمی که نباید فریبشو بخوری !
فقط با این همه بخور بخور ب پا یه وقت رو دل نکنی :دی

حسین گفت...

تو را چه میشود این روزها؟ نیستی؟!