۱۳۸۷ بهمن ۱۲, شنبه

میشه، یاید بشه!!

او میرود دامن کشان

من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان

کز دل نشانم میرود

با آنهمه بیداد او

واین عهد بی بنیاد او

در سینه دارم یاد او

یا بر زبانم میرود

بازآی و بر چشمم نشین

ای دل ستان نازنین

که آشوب و فریاد از زمین

بر آسمانم میرئد

در رفتن جان از بدن

گویند هرنوعی سخن

من خود به چشم خویشتن

دیدم که جانم میرود



به نظرت میشه طوری بود یا طوری رفتار کرد که اینطوری نشه؟

یعنی طوری باشی که آه و فغان بر نیاری آخر کار؟

یا نمیشه؟دست خود آدم نیست. دل میبنده و ... .این دل بستن میتونه هرنوعی داشته باشه. یا به هرکس یا هرچیزی باشه. مهم اینه که آخر کار از دستش میدی درحالی که هنوز حریصانه میخوای که داشته باشیش.

دیروز داشتم فیلم میدیدم. یه کسی توش میگفت این واقعیت زندگیه. ترک میشی،ترک میکنی،گول میخوری،گول میزنی،بهت خیانت میشه،خیانت میکنی و ... . این چیزیه که اتفاق افتادنش خیلی طبیعی و قابل انتظاره، نمیشه ازش فرار کرد، نمیشه ازش پیشگیری کرد. باید همیشه آماده باشی برای رو به رو شدن باهاش.

نمیدونم. نظر تو چیه؟


پرنسس: داشتن دوست خوبی مثل تو باعث میشه احساس اکلیلی بودن بکنم!!D:

آخه شما عادت دارین. راجع به من و قزوین، این اولیم بار بود که اینهمه مدت به طور ممتد با هم بودیم!!!

دورگه: طو حنوض یاد نگرفطی حر قلت عملایی حم که غابل غبول باش، جای "د"،"ر" ظدن اثلا غابل غبول نیصط!!

اض وغطی خودم با دخطره دوثط شدم، کمطر میاد پیشط!!

من: ؟

جواب کامنت خصوصی رو عمومی میدادم؟!همچین جوابی هم نداشت کامنتت البته!! حالا بفرما اینم جواب. چرا عصبانی میشی حالا ای دوست غریب!! :-؟

حسین: راستش یاد نمیاد تو بچگی فکر کرده باشم که 20 خیلیه. ولی حالا که بهش رسیدم دارم فکر میکنم بیشتر از اونیه که باید می بود. از طرفی راست میگی،20 که سهله، 40 و 50 هم در راهه. همینه که باعث میشه آروم آروم به فکر جهت دادن بیفتم. هرچند هنوز دلبسته دنیای قبلیم.

اورئیل: اون یکی که 3بار گفته اول اسمش "پ" و آخرش "H" میباشد!!D:

هر سنی قشنگی ها و ترسهای خودشو داره. مهم اینه که وقتی اینا رو میذاری تو یه ترازوی دوکفه ای، با چه صحنه ای رو به رو میشی. البته صحنه ای که میبینی کاملا به چشمای خودت مربوط میشه.

عکس جدیدو با عکس قالب مقایسه کن، اگه جوابو نیافتی، بازم بپرس.:)

ساحره: نکنه منظورت اینه که دل من در خطر سوزونده شدنه؟!:s

ای بابا دل بیصاحب ما رو چه به آه به دل مردم گذاشتن!!

مینا:
 من به خوردت میدادم؟! تو خودت نمیخوردی دیگه!! پس چرا اونجوری نگاشون میکردی؟!p:

اگه بعضیا اون صحنه های دهشتناکو میدیدن که اول مارو ... بعدم خودشونو!!D:

خوب بود. نمیتونم بگم بد گذشت که هیچ، باید بگم خوش هم گذشت. بیام اونجا تا آخر لیسانس برنگردم؟!D:


همه چی رو به راه باشه. :)
پ.ن: چرا اینهمه مشکی؟ یکی بهم گفته: مشکی خیلی میاد بهت!!!؛)

۱۳۸۷ بهمن ۴, جمعه

دو نوع متفاوت آمدن

پیش آغاز:


سلام و معذزت بابت غیبت طولانیم





آغاز:


بالاخره اومدم. ا.نم نه یک بار، که دو بار! به جبران اینهمه نیومدن






پس آغاز:


یک سال دیگه هم گذشت.


میتونم از فرصت استفاده کنم، میتونه بهونه خوبی باشه.


واسه آغازی دوباره،


واسه نشستن و دستور دادن،


واسه لوس شدن،


واسه یه تجربه جدید، مثلا با این که
میتونه روز کاملا متفاوتی باشه، کاملا عادی بگذرونمش، یا مثلا سرما بخورم
و دو تا آمپول بزنم تو همچین روزی!!!


نمیدونم ولی مبتونه بهونه خوبی باشه.


واسه خدا هم همینطوره حتما؛ و دنیا
هم. هر روز بهونه ای واسه شروع زندگیای جدید، واسه این که به یکی بگن داری
بزرگ میشی، به یکی بگن داره نزدیک میشه، به یکی بگن داری پیر میشی!!


نمیدونم جای تبریک دارم واقعا یا نه.


باورم نمیشه از این به بعد هرکی ازم پرسید چند سالته باید بگم بیست سال و چند ماه!!(دونقطه دی)


اون جمله ها همه داره تو گوش من زنگ میزنه:


بزرگ میشم، نزدیک میشم، پیر میشم(بیست سال و چند ماه دیگه!!!)


هرقدرم که نخوام دچار روابط پیچیده،
خاله زنک بازیای غیر قابل درک، مسولیتای بزرگ، انتظارات مثلا طبیعی
اطرافیان و چه و چه بشم. دیگه کم کم دارم به فکر این میفتم که اگه جهت ندم
به این جریان غیر قابل دوری، بد ضرر میکنم، بد!!!





پیش پایان:


زادروزم خجسته. واسه همتون دعا میکنم. دونقطه پرانتز






پایان:


خلاصه این که پیییر شدیم مادر.....!!!


ههههههههیییییییییی.........!!!!!!! دونقطه دی





پس پایان:


من و دوستم به یک پیروزی
بزرگ دست یافتیم. هرچند به هرکی گفتم، اکثرا زدن تو ذوقم، گفتن همچین کار
شاقی هم نکردین، ولی برای اولین بار 10روز متوالی توی خوابگاه، توی
شهرستان بودن و فقط درس خوندن و امتحان دادن و شبیه فست فود شدن، واقعا
آسون نبود!!




پاصخ کامنط:


گرگینه:


ثپاثگضارم


شاهین خان:


والا ما که اض این نعمطا نداریم. شاید واصه حمینه که گند میظنیم آذمونا رو!!


حسین:


چتوره ایندفه روش گفت و گو به لتافط نبه رو امتهان کنیم؟


البطه اض اون پنبه ها که ثر میبره!!! دونقطه دی


ساحره:


واغعا؟! خوش به هالط!! دونقطه پرانتز چپکی!


بهناز:


خب وغطی درصای ثخط صخط و خوابگا و راح دور طا صایط کامپیوطر باشه، یه پسط حم اذ این هرفا داره!!


زینب:


مرصی دوصطم...!!!


طو یکی اض دو نفری حصطی که صه بار طبریک گفطی ذادروظمو. دونقطه ضربدر



سرزنده باشید

۱۳۸۷ دی ۱۳, جمعه

خودم؟!

کلی نوشتم، آپ نشد، همش پاک شد.

حال، حوصله، اعصاب، وقت داشتین قرض دادین، مینویسم دوباره!!!