من اصلا یادم نمیومد که همچین حرفی زدم ولی یه کم که فکر کردم، وضعیت روحیم توی اون مقطع زمانی رو به یاد آوردم.
نوروز قبل امید چندانی به سال جدید نداشتم ولی سال بدی نبود برام سال1387. حتی سال خیلی خوبی هم بود.
امسال اما اصلا چنین حسی ندارم. با این که خیلی درگیرم با وارد شدن جدی و حتمیم به دنیای آدم بزرگا و پیچیدگیهای فراوونش. با این که کوه مشکلاتم امسال بزگتره. با این که میدونم امسال خیلی بیشتر سخت خواهد بود کارهایی که باید انجام بدم ولی امیدم به سال جدید عجیب زیاده.
باید اعتراف کنم نه فقط به امسال، که به چند سال آینده بسیار امیدوارم.
قبلا هم گفتم، حاضر نیستم حتی اگه تواناییشو داشته باشم، زمانو سریعتر جلو ببرم، از یک سری مراحل زندگی بپرم. یعنی دوست ندارم زود بگذرونم روزگارمو تا به جایی برسم ولی این چند سالو دوست دارم انقدر خوب بگذره، با همه مشکلات ریز و درشتی که داره، دوست دارم انقدر همه چیز مرتب پیش بره(با سعی البته)، انقدر خوب بگذره که زود بگذره!
اولین باره تو زندگیم چند سال بعدو میبینم و نمیترسم. شاید چون به چیزایی غیر از چیزایی که قبلا توجه میکردم چشم دوختم.
هیچوقت حتی فکرشم نمیکردم اینطوری بشه ولی شده دیگه. پشیمون نیستم، قشنگه هرچند ترس داره. حتی نترسیدن هم ترس داره. شاید ناشی از زیادی منضبط بودن خودمه راجع به خودم. نمیدونم.
زندگیت خوب بگذره که زود بگذره ولی زود نگذره!
فکر کنم خودتون فهمیده باشین چی گفتم!!؛)
دانیال
قشنگ بود:)
uriel:
thanks darling:)
حسین:
تو "یثم" رو فهمیده بودی، جهت تشویق استعدادت جوابتو اینجوری میدم ایندفه:
u[f [vfli [hgfd!
phgh ]vh?
پرنسس:
میسی:)
ساحره:
علیک سلام. میسی:)
nike:
thanks darling :)