نوشته بودم که چیه که آزارم میده.
نوشته بودم که از چی میترسم.
نوشته بودم که دوستانم چه طورن و من چه حسی دارم.
نوشته بودم که اعتماد نمیشه کرد، نمیشه، نباید!
نوشته بودم که خدا رو شاکرم که عادله و اگه زور من و تو نرسه، زور اون میرسه دست کم.
نمیدونم، شاید به نفعم شد که پرید، شاید جونم در خطر بود اگه ثبت میشد!
پاسخ کامنتای پست قبل و بعضی از این پستیا:
حسین:
از عوام شاید بتونم قبول کنم به سختی ولی از قشر تحصیل کرده ابدا!!
من امتحانام کنسل نشد، فقط 2تاش قبل از انتخابات و یکیشم در اثر شلوغ بازی به تعویق افتاد. 13م تمومه. زبون درازی!!
موفق باشی مهندس
:)
آویشن:
راست میگی. درست میگی. خرج داره. همین که مردم مایه نمیذارن از مخشون ولی در عین حال خیلیم ادعاشون میشه وضعیتو بدتر میکنه.
دانیال:
یادت میاد کی این کامنتو گذاشتی؟ D: :p
ساحره:
نظر تو چیه؟
دورگه:
میشناسمت، میدانمت!!
توروخدا مواظب خودت باش!! :(
طعم زندگی:
توی ما خیلی چیزا نابود شده. من خیلی کم میتونم غیر مستقیم حرف بزنم.
پدیده:
میدونم. ولی نمیدونم چه میتونم بکنم برات!!
فقط دلم میخواد تموم شه، بسه دیگه!!
حدیث:
غصه نمیخورم به هیچ وجه. اما سرخوردگی، ترس و خشم لحظه به لحظه رو تا عمق وجودم حس میکنم.
فقط میتونم خدارو شاکر باشم!!
جای جمله یا به قول حسین دعا، این شعرو مینویسم این دفعه:
به صلیب نشسته ام
تو دیر پا گرفتی در سرخوردگی ایمانم
و من از نسلی پشیمانم
و بوی کهنگی است که مشام نسلی را میازارد
که از تازه ها تازه تر میجویند
و من پیش از تقویم
اعتماد شانه هایت را به قضاوت نشسته ام
آه دیرست. . .
نه!