۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه

یک پایان و یک آغاز

بازهم صدایم را از ورای سایت دانشگاه میشنوید.
تموم شد. تموم!
میخوام تجربه ای رو باهاتون درمیون بذارم.
روز نخست شهریورماه امسال، درحالی که بیصبرانه منتظر یه خبر خوش بودم، برعکس انتظارم اتفاق افتاد و من یه خبر ناخوشایند شنیدم. بسیار ناراحت شدم و بسیار نا امید! اون روز با خدا قهر کردم! قهر کردم با خدا واقعا، راستی راستی!
از اون به بعد دیگه هیچوقت خدارو از ته قلبم صدا نزدم. هرجا به مشکل میخوردم، این خدا نبود که ازش کمک میخواستم. دعا نکردم یا اگه کردم با اکراه، انگار به زور. خدا رو هرگز شکر نکردم از ته دل (کاری که قبلش زیاد میکردم.) بعد از اون هیچ چیزو رعایت نکردم. هیچ چیزو رعایت نکردم و گناه پشت گناه، گناه بود که پشت گناه میومد و من هرگز احساس بدی نداشتم. از اون به بعد دائم فکر میکردم انگار اگه به قولایی که به خدا میدم عمل نکنم بهتر جواب میده. با خدا قهر بودم به راستی.
گذشت و گذشت. روز یازدهم دی ماه. چندین روز بود که آشفته بودم و چند روز آخر آشفته تر. هم آروم بودم و هم بیقرار. هزارتا فکرای جورواجور، ترسا و نگرانیا و پشیمونیای رنگارنگ وجودمو به خوره گرفته بود. و گرچه این بار نه با اکراه، که از ته دل احساس نیاز شدید به خدا میکردم، روم نمیشد برم سراغش. نمیتونستم بعد از قهر، درحالی که ساراپا گناه بودم و پشیمان، دوباره برم سراغش اما... . مادرم به خاطرم آورد که اون فرق داره، صد بار اگر توبه شکستی بازآ.
و چه لذتی داشت آشتی با خدا. نه آشفتگی باقی موند و نه ترسی . نه حتی پشیمانی. به جاش امید به آینده و شکر و شکر و شکر بود. و از اون قشنگتر میدونی چی بود؟ این که فهمیدم در تمام این مدت که من از رو برگردونده بودم، اون مراقب من بود. نذاشت گناهانم گریبانمو بگیره دست کم توی این دنیا و من خجالتزده و شکرگزار از این بابت!
چه لذتی داشت آشتی با خدا!

۳ نظر:

دورگه گفت...

یادمه یه زمانی هر کس اینجا اولین نظر رو میزاشت کولی پز میداد D:

منم چند ساله پیش با خدا قهر کردم. البته بهتره بگم با هم دعوا کردیم بعدش کل کل کردیم. یکی من میزدم یکی اون.
خوب آخرش چیزی از من نموند و وقتی کاملا کم آورده بودم و تسلیم شدم خودش اومد و آشتی کردیم.
فکر میکنم بعد از این قهرها و دعواها میشه دوستای بهتری بود.

حسین گفت...

خیل یدوست داشتم این پستت رو.
خدا هیچوقت پشت بنده‌هاش رو خالی نمی‌کنه.
شدیدا برات خوشحالم. بهت غبطه می‌خورم. که من مدتیه روز بروز رابطه‌م باهاش بهتر نمی‌شه. و مدتیه افتادم تو دور قول دادن و عمل نکردن.
امیدوارم که خدا به من هم کمک کنه. برام دعا کن.
دلم هم خیلی واسه‌ت تنگ شده

پرنسس گفت...

همیشه همین طوره. واسه منم اتفاق افتاد... اما الان خیلی خوشحالم، چون منم مثل تو دیدم که به یادم بوده. چه قلب بزرگی داره.
کجایی تو؟