یکی از همکلاسیای دانشگاهم جراحی کرده! دیروز رفتیم بیمارستان دیدنش. از قزوین و کرج و همه نقاط تهران، همه اومده بودند.
همه بودند فقط برای دیدن و خوشحال کردن هم کلاسیشون، دوستشون، هم انجمنیشون.
حس خوبی داشتم. به ویژه اینکه عمل سنگینی بود ولی حالش خیلی خوب بود شکر خدا. :)
امروز تولد گرفتیم. دوستا دور هم جمع شدیم و خوش گذروندیم. دوستای 11-10 ساله، 6-5 ساله، 2-1 ساله یا حتی آدمای جدید.
همه در کنار هم. همه صمیمی.
بازم حس خوبی داشتم. همه و همه، قدیمی و جدید، صمیمی و معذب (گرچه معذب نداشتیم اصلا ؛) )، دکتر و مهندس و زیست شناس و مدیر(تحویل گرفتم خودمونو! D: )، دختر و پسر خوش گذروندیم کنار هم، مثل همیشه؛
مثل همیشه اما...
مدتیه که چیزی نظرمو جلب کرده و ذهنمو مشغول.
بزرگ شدیم!! چه من، چه دوستانم. شاهد لحظه لحظه بزرگ شدن دوستام بودم. چه از 10 سال پیش، چه از 3-2 سال پیش. اما نمیدونم چرا به تازگی ناگهان به نظرم اومد که چرا همه اینقدر بزرگ شدن؟!
همشون بزرگ شدن یا هممون؟!
منم بزرگ شدم؟! شدم. آره، بزرگ شدم. این اتفاق دقیقا کی افتاد نمیدونم ولی من تازه متوجهش شدم و نظرم اینه که من برخلاف همه یا دست کم بیشتر آدما به تدریج بزرگ نشدم. من یه دفه بزرگ شدم. شاید تو کمتر از 3ماه به اندازه چند سال بزرگ شدم. سالها بود که با بزرگ شدن مبارزه میکردم، میجنگیدم. حتی شده بود مواقعی که گریسته بودم بابت اینکه بزرگ شدم، نمیخوام!! میخوام همچنان بی پروا النگوهای رنگارنگ پلاستیکی دستم کنم! خیلی واضح یادمه 2-1 روزی که از این بابت آشفته بودم. مثالهای اینطوری زیاده. من با بزرگ شدن مبارزه کردم مدتها اما... . اما حالا دیگه نمیکنم. نمیدونم چرا کم کم دارم بزرگ میشم و کم کم داره خوشم میاد از این که خانوم باشم! خودمم نمیفهمم چطور شده که اینطوری شده، هنوزم حس میکنم این دختر نباید دلش بخواد بزرگ شه ولی حقیقت اینه که هرقدرم تلاشی برای بزرگ شدن و خانوم شدن نکنم، دست کم دیگه باهاش نمیجنگم! به این النگوهای رنگارنگ رغبت کمتری نشون میدم و نمیفهمم چجوریه که آشفته نمیشم از این بابت!!
با همه این احوالات، هنوزم بین دوستای قدیمی شیطنتم گل میکنه، بدجورم گل میکنه. دوباره بلندبلند حرف زدن، بلند بلند خندیدن، دویدن، ترانه خوندن، ... . ایندفعه برعکس، اگه قبلا بزرگ شدنم، حالا دیگه شیطنتام آزارم میده. آزار نمیشه گفت ولی مثلا الان دارم فکر میکنم که شاید امروز زیادی شیطونی کردم، شاید باید خانوم تر میبودم. از طرفی هم توی جمع شیطونیام خیلی گل میکنه خب، چیکار کنم! بازم میشم اون دختر پر سر و صدای رله جمع!
نمیدونم،
ای کسانی که امروز با من بودید، زیادی شیطونی کردم؟! دیگه بزرگ شدم، باید خانومتر میبودم؟
اصلا من امروز شیدای همیشه بودم؟
به نظر من شما همه بزرگ شدین، به نظر شما هم من بزرگ شدم؟! بهم میاد بزرگ شدن؟! بزرگ بشم یا نشم؟!
یا اصلا چجوری هم خانوم باشم، هم کلی پر سر و صدا و شیطون؟! قاطی پاتی کردم s:
بعدا نوشت1: آدما از نقطه عطف زندگیشون حرف میزدن و هیچ نمیفهمیدم چی میگن. حالا منم نقطه عطفی دارم برای خانوم شدن، بزرگ شدن!
بعدا نوشت2: شنیدی میگن به بچه های فقیر اگه میخواین کمک کنید، چیزی ندید که بعدا نمیتونن به دست بیارن؟ مثلا میگن شیرینی خامه ای بهشون ندین. مزشو میچشن، میفهمن چیه، ولی دیگه نمیتونن بخورن و دلشون میسوزه. همون بهتر که اصلا ندونن همچین چیز خوشمزه ای وجود داره! موافقی با این نظر؟!
مزه کرده، بازم میخوام!!!!! :">
۳ نظر:
بچه ها گفتن نمتونن نظر بذارن.
اومدم امتحان کنم
بزرگ شو ولی نشو
بیشتر آدما وقتی سنشون زیاد میشه آروم میشن ولی این اشتباهه.
باید تعادلو برقرار کنی.
یه حسی از جنس همون تفاهم تصادفی میگه بهم که هنوز هم دوست داری که بزرگ نشی. مثل همهی ما. اما زمونه کاری نداره که تو چی دوست داری. باهات مثل ادمهای بزرگ رفتار میکنه. و دیگه موندن تو اون استایل سخت میشه. مجبوری که تن بدی به قالبی که توش راحتتر باشی. نمیشه به این گفت بد یا خوب. فقط میشه بهش گفت گذار. دلت برای النگوهای پلاستیکی تنگ میشه، اما قبول کن که هرچیزی زمان خودش رو داره.
خیلی هم نگران کودکیهات نباش. به وقتش بازهم شیطون میشی. بازهم سروصدا میکنی، بازهم شیدا میشی. به وقتش همه چیز رو میچشی. وقتی کامل نیاز داشتی به اون کیک خامهای.
ارسال یک نظر