۱۳۸۸ اسفند ۶, پنجشنبه

دو دوتا

یه خبر خوب و یه خبر بد تاریخی-گردشگری
اول خوبه:
سازمان ملل متحد با تصويب قطعنامه «روز بين المللي نوروز» ؛ عيد نوروز را به عنوان مناسبت بين المللي به رسميت شناخت.

به گزارش واحد مر کزي خبر ، در بند نخست و دوم اين قطعنامه که ديروز سه شنبه تصويب شد ، ضمن تاکيد بر شناسايي اول فروردين ( 21 مارس ) به عنوان روز بين المللي نوروز ، از کشورهايي که براي حفظ و توسعه فرهنگ و سنت هاي نوروزي تلاش مي کنند استقبال شده است.

قطعنامه نوروز به ابتکار نمايندگي جمهوري اسلامي ايران در سازمان ملل متحد و با همکاري جمهوري آذربايجان ، افغانستان ، تاجيکستان ، ترکيه ، ترکمنستان ، قزاقستان و قرقيزستان اماده و به مجمع عمومي سازمان ملل ارايه شده بود. 
 
حالا بده:
طبق معمول هیچ جا از ایران بین کاندیداهای new 7 wonders of nature نیست. درحالی که اگه یادتون باشه سعی کرده بودیم دماوند و علیصدر رو معرفی کنیمبه عنوان کاندیدا.
چند سال پیش هم که new seven monders انتخاب شد، باز هیچ چیز از ایران نبود. نه چغازنبیل، نه شهر سوخته، نه تخت جمشید، نه سیلک، هیچ چیز!! ;(

خب، حرفا زیاده اما گفتنی نیست. نمتونم. نمدونم چرا. فقط این که:
2تا سوال همچنان پابرجاست.
1. بزرگ شدنم، سرخوشیم، ... . (رجوع شود به پستهای پیشین)
2. فرق امید و انتظار چیه؟
3.چقدر میتونم و چجوری؟ اخه من یه کم تنبلم و فراری. یه کمم بیشتر آدما از من خوش شانس ترن!!

چی؟ ها؟ 3تا شد؟ شما میتوانید به 2سوال به انتخاب خود پاسخ بگویید. درصورت پاسخ دادن به سوال سوم، امتیاز اضافه برایتان منظور خواهد شد. D:

۱۳۸۸ بهمن ۲۹, پنجشنبه

با منه؟!

یه چیز جالب!
اسم بلاگمو که دیدم، جا خوردم!! چه سرخوشم من؟!!!!
آخ اگه این 1شنبه حذف و اضافه هم به خیر بگذره!!
نخند بهم، مشکلات بسیار زیاد و جدیی پیش رومه این ترم. مشکلاتی که واقعا مهمه. به سادگی پر شدن یا نشدن ظرفیت یه کلاسی که خیلی میخوایش نیست. خیلی پیچیده تره و خیلی جدیتر!!

نمیدونم چی بگم. ینی نمیدونم کدومشو بگم، از کجاش بگم. فقط دلم میخواست یه چیزی بگم. ولی نمیدونم چی بگم.
بیخیال، پاسخ کامنت بدیم:

پدیده:
اون شب مفصل حرفیدیم در این مورد، پاسخ دادن تو اینجا بی معنیه. ;)

حسین:
خوش آمدی. :)
نکته همینجاست. اصلا دیگه اون حس قوی "دوست ندارم بزرگ شم" رو ندارم!
ببین، تو هم میگی قبول کن هرچیزی زمانی داره. من بی پروا و بدون اینکه معتقد باشم آدم بزرگا نمتونن النگوی پلاستیکی بزنن یا خلاف جهت پله برقی راه برن یا 2تا بستنی یه جا بخورن، سرخوش بودم واسه خودم.
اما خانوم شدم الان نمدونم چرا!!
ولی هنوزم اگه یکی هم سن و سالام این کارا رو بکنه نمیگم دیوونست. نمیگم ای وای، زشته، آدم به این بزرگی که نباید از این کارا بکنه!!
آره، راست میگی تفاهم تصادفی، بازم شیدا میشم. همه شیدایی من به همین شیداییمه دیگه، از دست بره من نیست شدم دیگه! ;)
اما اون عبارت "به وقتش" که نوشتی دقیقا میشه کی و چند وقت یه بار پیش میاد؟!
هنوزم میشه هرهفته 9-9:30 شب که میرسم تهران و از وسط اتوبان دارم میرم سمت ایستگاه مترو میون سرو صدای ماشینا و خلوتی اون راه، بلند بلند شعر بخونم؟ از روی جدولای مرتفعش راه برم؟ اصلا خودم دیگهاین کارا رو خواهم کرد؟!
خیلی از این کارای مشابهو ناخودآگاه تقریبا ترک کردم و آشفته نشدم، دلتنگشون نشدم، بیقرار نشدم!!
تا حالا که اینطور بوده. نمیدونم همینطور ادامه پیدا خواهد کرد یا نه!
فکر میکنی اطرافیانم چی بخوان؟

عجب پاسخی، از خود پست طولانی تر شد!! D:
هی آدمای اطرافم، بشم همون شیدای شیدای قبلی؟ یا نه، خانوم شم؟!
این مهمه، خیلی مهمه. منتظر پاسختونم!

از خودتون جا نخورید! نه گذشتتون نه حالاتون!

۱۳۸۸ بهمن ۲۱, چهارشنبه

بزرگ بشم یا نشم؟


یکی از همکلاسیای دانشگاهم جراحی کرده! دیروز رفتیم بیمارستان دیدنش. از قزوین و کرج و همه نقاط تهران، همه اومده بودند.
همه بودند فقط برای دیدن و خوشحال کردن هم کلاسیشون، دوستشون، هم انجمنیشون.
حس خوبی داشتم. به ویژه اینکه عمل سنگینی بود ولی حالش خیلی خوب بود شکر خدا. :)

امروز تولد گرفتیم. دوستا دور هم جمع شدیم و خوش گذروندیم. دوستای 11-10 ساله، 6-5 ساله، 2-1 ساله یا حتی آدمای جدید.
همه در کنار هم. همه صمیمی.
بازم حس خوبی داشتم. همه و همه، قدیمی و جدید، صمیمی و معذب (گرچه معذب نداشتیم اصلا ؛) )، دکتر و مهندس و زیست شناس و مدیر(تحویل گرفتم خودمونو! D: )، دختر و پسر خوش گذروندیم کنار هم، مثل همیشه؛
مثل همیشه اما...
مدتیه که چیزی نظرمو جلب کرده و ذهنمو مشغول.
بزرگ شدیم!! چه من، چه دوستانم. شاهد لحظه لحظه بزرگ شدن دوستام بودم. چه از 10 سال پیش، چه از 3-2 سال پیش. اما نمیدونم چرا به تازگی ناگهان به نظرم اومد که چرا همه اینقدر بزرگ شدن؟!
همشون بزرگ شدن یا هممون؟!
منم بزرگ شدم؟! شدم. آره، بزرگ شدم. این اتفاق دقیقا کی افتاد نمیدونم ولی من تازه متوجهش شدم و نظرم اینه که من برخلاف همه یا دست کم بیشتر آدما به تدریج بزرگ نشدم. من یه دفه بزرگ شدم. شاید تو کمتر از 3ماه به اندازه چند سال بزرگ شدم. سالها بود که با بزرگ شدن مبارزه میکردم، میجنگیدم. حتی شده بود مواقعی که گریسته بودم بابت اینکه بزرگ شدم، نمیخوام!! میخوام همچنان بی پروا النگوهای رنگارنگ پلاستیکی دستم کنم! خیلی واضح یادمه 2-1 روزی که از این بابت آشفته بودم. مثالهای اینطوری زیاده. من با بزرگ شدن مبارزه کردم مدتها اما... . اما حالا دیگه نمیکنم. نمیدونم چرا کم کم دارم بزرگ میشم و کم کم داره خوشم میاد از این که خانوم باشم! خودمم نمیفهمم چطور شده که اینطوری شده، هنوزم حس میکنم این دختر نباید دلش بخواد بزرگ شه ولی حقیقت اینه که هرقدرم تلاشی برای بزرگ شدن و خانوم شدن نکنم، دست کم دیگه باهاش نمیجنگم! به این النگوهای رنگارنگ رغبت کمتری نشون میدم و نمیفهمم چجوریه که آشفته نمیشم از این بابت!!
با همه این احوالات، هنوزم بین دوستای قدیمی شیطنتم گل میکنه، بدجورم گل میکنه. دوباره بلندبلند حرف زدن، بلند بلند خندیدن، دویدن، ترانه خوندن، ... . ایندفعه برعکس، اگه قبلا بزرگ شدنم، حالا دیگه شیطنتام آزارم میده. آزار نمیشه گفت ولی مثلا الان دارم فکر میکنم که شاید امروز زیادی شیطونی کردم، شاید باید خانوم تر میبودم. از طرفی هم توی جمع شیطونیام خیلی گل میکنه خب، چیکار کنم! بازم میشم اون دختر پر سر و صدای رله جمع!
نمیدونم،
ای کسانی که امروز با من بودید، زیادی شیطونی کردم؟! دیگه بزرگ شدم، باید خانومتر میبودم؟
اصلا من امروز شیدای همیشه بودم؟
به نظر من شما همه بزرگ شدین، به نظر شما هم من بزرگ شدم؟! بهم میاد بزرگ شدن؟! بزرگ بشم یا نشم؟!
یا اصلا چجوری هم خانوم باشم، هم کلی پر سر و صدا و شیطون؟! قاطی پاتی کردم s:


بعدا نوشت1: آدما از نقطه عطف زندگیشون حرف میزدن و هیچ نمیفهمیدم چی میگن. حالا منم نقطه عطفی دارم برای خانوم شدن، بزرگ شدن!
بعدا نوشت2: شنیدی میگن به بچه های فقیر اگه میخواین کمک کنید، چیزی ندید که بعدا نمیتونن به دست بیارن؟ مثلا میگن شیرینی خامه ای بهشون ندین. مزشو میچشن، میفهمن چیه، ولی دیگه نمیتونن بخورن و دلشون میسوزه. همون بهتر که اصلا ندونن همچین چیز خوشمزه ای وجود داره! موافقی با این نظر؟!
مزه کرده، بازم میخوام!!!!! :">

۱۳۸۸ بهمن ۱۶, جمعه

روش جدید

یه بارم اینو امتحان کنم.
شاید این بهتر جواب داد.
دعا لازمم.

برای پرنسس:
نفهمیدیم نتیجه چی شد

برای حسین:
دقیقا

برای آویشن:
منم خیلی وقتا باید خیلی حرف بزنم تا طرف لطف کنه منظورمو درست بفهمه.
اما پشیمون نیستم از سمپادی بودن. افتخار میکنم بهش.