۱۳۸۹ خرداد ۲۶, چهارشنبه

آه! سایه ای دیدم، شبیهت نیست اما... کاش میدیدم به چشمانم خطا امشب!

صدام کردی گلم؟!
جان؟
چه می‌‌خواهم ؟
دیوانه،
مگر نمی‌دانی که قصد چشمانت را کرده ام؟!
قصد بوسیدنت
قصد با تو بودنت
اصلا بگو ببینم
این چند ثانیه کجا بودی که گمت کردم؟
مگر قرار نبود وقت رقصیدن بنفشه ها
دستم را رها نکنی‌؟
چه زود زیر قولت زدی گلم
اصلا باران که می‌‌بارید
چرا پشت پنجره ها
به من شکلک در می‌‌آوردی؟
مسخره‌ام میکنی‌ که چقدر مستتم،دیوانتم؟!
جان؟
دوباره صدایم زدی گلم؟
چند بار گفته‌ام که ترا زندگی‌ می‌کنم
در تو،با تو
تمامی ی تو
چشمانت،درون آستین پیراهنت
سخت چسبیده‌ام به بازوانت که زبانم لال
یک وقت گمت نکنم گلم
چند بار گفته‌ام که حسرت نگاه بر چشمانت
دلم را تا مرز جنون می‌‌کشاندم؟!
اصلا یک سوال!؟
چرا روی قلبت نمی‌‌گذاری مرا؟
چرا دستانت را ارزانی‌‌ام نمیکنی‌؟
می‌ خواهی که با دستانت هزار تا کبوتر زیباتر از کبوتر عیسی خلق کنم برای تو؟!
آواز داوود هم اضافه کن قبول؟!
ای جان گلم!
قهری یا اینکه ناز میکنی‌؟
دیوانه من که دوستت دارم
پس چرا این درد کهنه را باز میکنی‌؟
هان؟
کدام درد؟
درد دوریم
پلک که میزنی‌
دور می‌شویم
لطفا پلک نزن گلم
میبینی‌ جان من؟
در یک نفسی ی لبانت ایستاده ام
لب تر کنی‌ زنده میشوم
با بودنت
نفس بکش تا که آغاز شوم
لبخند بزن تا که خوشبخت شوم
یک وقت گریه نکنی‌ گلم
فلج میشوم ها.....!!
بیچاره ی بیچاره میشوم
اصلا بیا حرف را عوض کنیم

.

.

.

خوبی‌؟
خوشی‌؟
چه خبر از بودنت،حضورت؟ از همیشگی‌ بودنت؟
از گلبرگ‌های بوسه ات؟
چه خبر از دستان مهربانی ات بروی سرم؟
از گرمی‌ ی صدات،صداقت چشمات؟
آخرین بار که از تنهایی‌‌ام سراغ گرفتی‌ یادت هست؟
همین چند لحظه پیش دیگه! 
همینکه دستانم را رها کردی تا که موهایت را شانه‌ کنی‌
کافیست یک لحظه دستانم را رها کنی‌
رهایی همان و تنهایی‌ همان....!!
گلم
با من خوب باش
باشه؟
مرسی‌ عزیزم
با من خوب خوب باش.


بهرنگ قاسمی